آرش

 

محمد امین زینلی متولد 4/24/ 1372 در شیراز

کارشناسی رشته علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه شیراز 1390

دانشجو رشته علوم سیاسی دانشگاه وین

دبیر نشریه دانشگاهی یار مهربان 1392-1393

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::.

آرش

تا حالا شده از خواب بلند بشی و از زیاد خوابیدن، حالت بهم بخوره، یا اینکه دلت بخواد تمام زندگی را یک جا بالا بیاری. حوصلت سر رفته باشه. نه، اسم این حس را نمیتوان حوصله سررفتگی گذاشت.

گاهی، یک حسی وجود داره ، که هیچ اسمی نمیشه یا نمیتونی براش پیدا کنی. شاید پوچی بشه صداش کرد. یه حسی داری، هست، که از همه چیز خسته شدی یا همه چیز خسته کننده جلوه میکنه. رویاهات را پوچ جلوه میده. حوصلت سر رفته. احتیاج به یک چیز تازه داری. یه تغییر کلی دلت میخواد. دلت میخواد آسمون و زمان را به هم بکوبونی. بلند شی . فریاد بزنی. خسته ای. خسته ، ولی خسته  از بی حالی.

از بس که خوابیدی ، حالت از خوابیدن بهم میخوره. دوستات بهت زنگ میزنن که باهاشون بیرون بری  ولی حوصلت نمیشه که نمیشه.

دوست نداری با هیچ کس صحبت کنی و دوست نداری کسی مخت را بخوره. از تنها بودن هم واهمه داری. دلت یک چیز تازه میخواد. انگار که یک چیزی به عظمت زندگی از دست دادی و الان میخوای عوضش کنی یا دوباره به دستش بیاری. نه این پوچی نیست. دلت تغییر میخواد. دلت همون عظمت زندگی را میخواد. همون عظمت پیشین.

 تصمیم گرفته بود که این مواد لعنتی را هرجور که شده ترک کنه و دیگه نکشه، ولی دست خودش نبود.اگر تورج تونسته بود ، اون هم میتونست. خواستن توانستن هست. ولی چرا بعضی اوقات میخواهیم ولی توانی نیست؟ توان را باید به دست آورد و خواستن تنها کافی نیست.

جذابیتی که مواد داشت، این کشش و قدرتی که بود، حتی خدا هم نداشت. انقدر به آغوش خودش می کشیدت که از کشیدن زیادی جر میخوردی یا خفه می شدی.

++++++ نه، ایندفعه، دفعه آخر هست، دیگه نمیکشم، این دفعه زدم، دیگه نمی زنم . مگه چیم از اون تورج کمتر هست. الان میگه که 15 سال هست ترک کرده. سیگار هم تازه میگن دیگه نمیکشه. همه اولش میگفتن دروغ میگه و یواشکی میزنه. خود من هم باورم نمیشد. ولی خودش رو ثابت کرد. مرد بود، مرد. ترک میکنم، اره ترک میکنم، اونم بر می گردونم.

این بار اولش نبود که این تصمیم را می گرفت . این قول صد هزارمین باری بود که نه فقط به خودش ، نه فقط به زن و خانواده اش، که حالا از همه ی آنها دور افتاده بود و تنهاش گذاشته بودند، داده بود، بلکه به پسر چهار و خورده ای ساله اش هم که هنوز نمی فهمید و از این چیزها سر در نمیاورد هم ،هزار بار این وعده و وعید ها را داده بود، ولی باز هم نتوانسته بود از این دریای مرگ خودش را بیرون بکشه، حتی بخاطر زنش هم که خیلی بهش علاقه داشت،  نتوانسته بود.

یادش به زنش افتاد که چقدر عاشقش بوده و هست . از برای عشقش هم نتونسته بود این لعنتی را کنار بگذاره و این زنش بود که برای چندمین بار اون را کنار گذاشته بود و خونه باباش رفته بود . این دفعه آخری که رفته بود  حدود چهار سال و خورده ای می شد. در این مدت  جواب پیام ها و زنگ های اون را هم دیگه  نداده بود. هیچ خبری ازش نداشت.

یادش به دوران خواستگاریش و مخالفت های پدر زنش افتاد. بخاطر حرف های اون که چه زخم هایی روی دست و بدن خودش نزده بود تا زنش را به دست بیاره. حالا که به دستش آورده بود، زخم آخری که به روح و جسم خودش یکجا زده بود، داشت زن  و زندگی را باهم از آرش می گرفت و توان درمان این زخم را نداشت. داخل این بازی، نه  فقط اون بود که داشت ضرر می کرد، بلکه با کارهاش بقیه را هم با خود  داشت نابود میکرد.

+ ++من به درک ، خودم که از این دنیا خیری ندیدم ولی بخاطر این زن و بچه هم که شده کنارش می ذارم . می رم دنبالشون و برشون می گردونم خونه. یعنی من از این تورج کمتر هستم. هیچ نشدی برای من وجود نداره.   من بخوام میذارمش کنار. برای منم هیچ چیز اجبار نیست .

زندگی و رنجی که ما دائما در زندگی میکشیم ، قسمت بزرگی از رنج  ها و دردهای ما از مقایسه ها  سرچشمه میگیره.

یادش به وقتی افتاد که تو اوج جوونی بود و هیچکس حریفش نبود. تو محل همه ازش حساب می بردنند و  برای خودش کسی بود. زیر بازارچه یک بار که می گفتند آرش ، بار دوم نمی تونستند بگن. وقتی اسمش میومد، ول ولایی توی جون بدخواه ها می افتاد . همه دوست داشتند قدرت ، هیکل و ابهت اون را داشتند. ولی حالا چی؟ چی اون را گرفتار و اسیر کرده بود؟ درسته حرف زور براش معنی نداشت و اجباری در کارش نبود. اما اینبار داشت اشتباه میکرد.

یا باید تسلیم میشد و میگفت که به تهش رسیده و قدرت مقابل با اون را نداره  و زندگیش غیر قابل کنترل شده و یا این مواد بود که تسلیمش میکرد. حتی شاید قبول کرده بود که نمیتونه زندگیش را در مقابل این مواد کنترل کنه و فقط به خاطر غروری که داشت به روی خودش نمیاورد. همه ما عادت داریم که زیر بار خطاها و مشکلاتمان نمیرویم. ما عادت کرده ایم که بی حرکت به دنبال نتیجه ایم.

ما همیشه دنبال یک کسی هستیم که گناه هانمان را تقصیر آن بندازیم و هیچ وقت قسمتی از خطاها که به ما مربوط میشه را قبول نمیکنیم تا در جهت حل اون قدم بر داریم. ما به جای راه حل به دنبال مقصر میگردیم. میخواهیم صورت مسئله را پاک کنیم. حتی باوری که به خدا داریم هم از این سرچشمه میگیره. اشتباهات و خطاهایمان را نسبت به خدا و قسمت اون  میدیم. راه فرار خوبی هست. چیزی هست که هیچ بنی و بشری نمیتونه بگه ” نه اینطور نیست و تو نخواستی که نشد” و فقط کافی بگیم ” قسمت بوده”!

ادامه دارد…

مطالب مرتبط

Leave a Comment