گمشده فصل ششم

فصل ششم هر روز عصرها رضا به دنبال مریم دم در منزلشان منتظر ایستاده بود ، تا به همراه هم وارد کلاس درس شوند. بچه های کلاس کم کم از نامزدی دوستان اطلاع پیدا میکردند. همه به آنها تبریک میگفتند. گردش سینما و گاها چهار نفریبه پارک رفتن, بسیار خوش میگذشت. اما در کنار تمام این خوشبختیها بیماری پدر مریم نقطه تاریکی بود که چون شمعی نیم سوخته با نوری کمرنگ و لرزان بنظر میرسید هر دم بیم آن میرفت که به انتهای خود برسد و خاموش شود. یا باکوچکترین…

ادامه مطلب...

فصل پنجم داستان گمشده

فصل پنجم زهره نامزدیش با فرهاد را به من اطلاع داد! خیلی سورپرایز جالبی بود با خوشحالی گفتم: جشن عروسی من هم شرکت میکنم ؟! گفت:جشن بعد از پایان خدمت فرهاد بر گزار میشه، بودن تو هم مریم جان جزو واجبات است. بعد با خنده گفت: اصلا اگه نیایی همه چیز کنسل خواهد شد. زهره ادامه داد: مریم جان رضا را هرگز از دست نده فوق العاده به تو علاقه داره اگر خواستگاری کرد حتما جواب مثبت بده. بی مقدمه و با نگرانی گفتم: آخه عزیزم من دلم جای دیگری…

ادامه مطلب...

گمشده قسمت چهارم

فصل چهارم روزها بسرعت میگذشت ومن هر روز مثل همیشه عصرها به کلاس میرفتم و شب بر میگشتم همه حضور داشتند اما آقای نوروزی سر کلاس بعداز آن بر خوردی که رضا با او داشت حاضر نمیشد نگران و افسرده زیرا جایش خیلی خالی بود. خودم هم فکر نمیکردم که کششی نسبت به آقای نوروزی پیدا کرده باشم راستش او همان کسی بود که ایده ال من بود . بسیار با وقار و با شخصیت کما اینکه از سئوالاتی که با استاد مطرح میکرد میشد فهمید از معلومات بسیار وسیعی…

ادامه مطلب...

گمشده؛ فصل سوم

فصل سوم پدرم از خوشحالی زبانش بند آمده بود تازه پس از رفتن انها به حرف آمد از ورود خانواده رضا به زندگی ما اظهار خوشبختی میکرد و میگفت: هیچ کار خدا بی علت نیست حتما حکمتی در آن هست ادامه داد: من به فال نیک میگیرم و در حالیکه با لبخند به من خیره شده بود گفت: امیدوارم با وجود رضا که پسر خوبی بنظر میرسد همه چیز به راحتی صورت بگیرد، بعید نیست فامیل هم بشویم؟! برای دلگرمی پدرم حرفش را با لبخند پاسخ دادم آنگاه هر سه…

ادامه مطلب...

گمشده فصل دوم

فصل دوم ظاهر آشفته و بهم ریخته همه چیز را افشا میکرد؟! دوستم زهره از غمی که پشت چهره و نگاهم پنهان شده بود ،از راز درونم کاملا آگاه میشد؟! دوستم زهره نگاه مهربان خود را از من بر نمیداشت ،یقینا منتظر بود همه چیز را از زبان خود من بشنود. تصمیم گرفتم او را در مشکلات خودم سهیم کنم، شاید گره ای از آن به دست دوستم زهره باز شود ؟ زهره سرا پا گوش شده بود و دقیقا به حرفهای من گوش میداد. ابتدا بقدری ناراحت شد که…

ادامه مطلب...

گمشده

گمشده روز قشنگی بود مادرم با خوشحالی مژده ثبت نام مرا در کلاس کنکور اطلاع داد؟ علیرغم تمامی مشکلات مادی و بیماری پدرم خانواده مرا تشویق به ادامه تحصیل میکردند و برای تنها فرزندشان آینده ای پر افتخار را آرزو داشتند. برای به تحقق رساندن این خواسته آنها و علاقه زیاد به فرا گرفتن علوم و فنون جدید خودم را آماده میکردم! بنابراین نشانی را از مادرم گرفتم تقریبا نزدیک بود اما چون کلاس عصر تشکیل میشد و تا شب دیر وقت ادامه پیدا میکرد ، مادرم گفت: مریم جان…

ادامه مطلب...

فریاد عاشقی فصل شانزدهم

فصل شانزدهم این روزها همه آقای رضایی را همان امید می پندارن. بخصوص خود نازنین خوشحال و با روحیه شاد در جمع آنها حاضر می شود و اطرافیان زود پی به اوضاع و احوال او پی می برند. چون او حالت و احساسات خود را زود بروز می دهد و انگار زندگی آن روی خودش را به او نشان میدهد و آینده بر وفق مراد آقای رضایی یا همان برادر الهام خواهد بود. گرمای عشق در وجود او غوغا می کند، آنقدر شدید که دوری یک لحظه برایش بسیار دردناک…

ادامه مطلب...

فصل پانزدهم فریاد عاشقی

فصل پانزدهم که اگر مدت خیلی کوتاهی در کنار آنها باشد، بعد از آن تنهایش بگذارند. نازنین گفت:« من هم قول می دهم فقط چند دقیقه ای وقتت رابگیریم.» بعد از آمدن و خوشحال شدن تو تمام می شود. لحظه حساس فرا رسید نازنین دلشوره عجیبی را احساس میکرد الهام برای اینکه او ناراحت و غمگین نشود، سریعا خودش را آماده کرد و به قراری که گذاشته شده بود رفت. برادرالهام پشت در ورودی رستوران روی صندلی تکیه داده ، دم در را نمی دید. نازنین روبه رو نشسته و…

ادامه مطلب...

فصل چهاردهم فریاد عاشقی

فصل چهاردهم جشن عروسی مارال و امید نزدیک میشد و اشک و آه نازنین هم همیشگی بود و تمامی نداشت، تمام سعی او بر این بود که بر نفس خودش غلبه پیدا کند و عقلش بر احساسش پیروز گشته و تسلط کامل بر احساساتش را داشته باشد. اما گسستن زنجیر عشق بسی دشوار و تا پایان عمر این تلاش ادامه خواهد داشت، چون این حس قوی و این رشته پیوند ذره ذره باز می شود. گذشت در آن بسیار دشوار است قطعا عشق واقعی تنها رسیدن به هم نیست و…

ادامه مطلب...

فصل سیزدهم فریاد عاشقی

فصل سیزده خیلی زود با هم دوست شدیم خون گرم و یک رنگ بود. می گفت:« من زیاد به پارک میایم چون خانه شلوغ است، برای بررسی درسهایم هر روز این کار را انجام میدهم.» تازه شما را پیدا کردم. روحیه ام تغییر کرده بود و سعی می کردم با مردم زیاد فاصله نگیرم و با همه همکلام شوم تا گذشته را به بوته فراموشی بسپارم. چون افکارم هر لحظه مرا مثل خوره عذاب می داد سعی من بر این بود که هر چه سریع تر زمان بگذرد و مشکلاتم…

ادامه مطلب...