قسمت ششم خاطرات تلخ

  خاطرات تلخ قسمت ششم یکی از بدترین کارهای آذر که بیشتر به ضرر خودش هم تمام میشد این بود که تمام فکر و ذکرش را معطوف به رویدادهای زندگی من میکرد و اینکه چطور میتواند مرا از همان قدرت کذایی بقول خودش پایین بیاورد!؟ لحظه ای فکر نمیکرد بجای اینهمه اتلاف وقت و نقشه کشیدن و اعصاب خودش را خورد کردن، سعی برآن نداشت خودش را از جایی که هست ارتقاع دهد و بالا بکشد نه اینکه مرا بپایین بیآورد تا درست مساوی هم و در یک ردیف بشویم؟!…

ادامه مطلب...

خاطرات تلخ قسمت پنجم

قسمت پنجم خاطرات تلخ: هنگامی که کودک بودم به بیماری لاعلاجی دچار میشوم مادرم با نگرانی بالای سرم آنقدر ناله سرمیدهد و میگرید که بخواب میرود. ناگهان با دیدن خواب خوبی سراسیمه از خواب پریده،  متوجه حال من میشود که از او طلب آب میکنم!؟ از آن ببعد مادرم مرا نظر کرده میخواند و هرچه بلا سرم میآمد، بوسیله خواهر بهتر از جانم انگار دستهایی نامریی مرا نجات میداد؟ همیشه امیدوار و خوشبین بودم، صبر میکردم تا موفقیت خودش آرام آرام از راه میرسید. در حالیکه رشته زندگیم لحظاتی بمویی…

ادامه مطلب...

قسمت چهارم خاطرات تلخ

قسمت چهارم خاطرات تلخ شاید هر کسی برای یکبار هم که شده به این درد مبتلا شده باشد و طعم شیرین عشق را چشیده اما رنجهای آن را نمیشود تحمل نمود بخصوص در شرایطی که من این احساس را تجربه میکردم؟ بلاخره تصمیم خودم را گرفتم زندگی غیر قابل تحمل بود و رنجهایی که طی گذشته های دور از خانواده، از زندگی و از دیگران کشیده بودم همه و همه جلوی رویم یک بیک رژه میرفتند؟ من تنها بودم و سیلی ازغمها یکشبه به قلبم تاخته و مرا خلع سلاح…

ادامه مطلب...

قسمت سوم خاطرات تلخ

قسمت سوم خاطرات تلخ   مسئله ای نبود که از حل آن منو برادرم امید دربمانیم؛ در حقیقت گل شوره زاری بودیم که متاسفانه در آن خانه ای که پر از تنش، کشمکش، دعوا و بی عدالتی بود وهمواره مورد ضرب و شتم هم واقع میشدیم/ چشم به این جهان هستی گشوده بودیم! همیشه از خودمان سئوال میکردیم آیا ما میتوانیم در آینده مثل همه مردم عادی زندگی طبیعی داشته باشیم؟؟ ثروت و مکنت را که بدون شک ابدا فکرش را هم نمیتوانستیم بکنیم اما یک زندگی ساده و خوبی…

ادامه مطلب...

خاطرات تلخ قسمت دوم

قسمت دوم خاطرات تلخ مادرغرو لندش بیشتر شده، ظاهرا قصد دارد همراه با ناخواهریم،  پدر را از این سم خطرناکی که سالها بربدنش وارد شده برهاند! بنابراین مواد را ازاو دور نگه میدارند، سعی میکنند چند روزی به او ندهند و در این اندیشه هستند که شاید در دسترس نبودن مواد او را از این باتلاق شوم اعتیاد نجات دهد اما اینچنین نمیشود بلکه پدر انگار جانش خلاصه شده به این مواد باشد؛ هنوزدو سه روزی از این ماجرا نگذشته بود که حالش روبه وخامت گذاشت و راهی بیمارستان شد…

ادامه مطلب...

خاطرات تلخ قسمت اول

 خاطرات تلخ   داستان حیرت انگیز زندگی دختری بنام آرام قسمت اول درست زمانیکه تازه خورشید از پشت کوهها چادر طلایی خود را برسرکرده تا با چهره تابناکش دنیا را منور سازد، نور و جلوه تازه ای به زندگانی ماببخشد! در بین اینهمه همهمه مردم دنیا / صدای مادرم با بانگ و فریادی از همه بلندتر بگوش میرسید. گاه آرام زیر لب غر میزد و با خودش نجوا میکرد وهراز گاهی سئوالهای متعدی داشت که بیشتر از خودش میپرسید؛ پرسشهایی که سالهاست به جواب آن نرسیده و هرگز هم نخواهد…

ادامه مطلب...

قسمت هفتم رویای زیبا

فصل هفتم رویای زیبا صدای پای مرکب عظیمی بگوش میرسید. ماریا خوشحال و خانواده، تمام قصر و خودشان را به بهترین شکل ممکن آراسته و پیراسته بودند؛ خندان درانتظار میهمانانی از راه دور لحظه شماری میکردند؟ زیرا با ورود آنها پسرشان جان هم به خوشبختی میرسید و با انا ازدواج میکرد. لحظات بکندی میگذشت و گرد و غبار راه خبر رسیدن مهمانها را اطلاع میداد! چراغها همه روشن، گلهای رنگانگ در گلدانها، میزها همه پر طعام و با گل وریحان زینت داده شده بود. عطر جانفزای عشق در راهروها و…

ادامه مطلب...

قسمت ششم رویای زیبا

قسمت ششم رویای زیبا دختر زیبایی بود اما ساکت و آرام بنظر میرسید البته برادرم گفت که کم حرف است اما نگفت که اصلا صحبت نمیکند! هر چه ازش سئوال میکردم با سر جواب میداد؛ نمیدانم از حرفهای من چیزی سر در میآورد یا خیر؟ناگهان از خاطرم خطور کرد شاید زبان ادوارد را که بلدهستم بفهمد بنابراین به زبان ادوارد با او داد سخن کردم.  حدسم درست از آب در آمد؛ غرق در گفتگو شدیم و از هر دری سخن گفتیم اما زبان هم را فهمیدیم و برادرم همصحبت خوبی…

ادامه مطلب...

قسمت پنجم رویای زیبا

فصل پنجم رویای زیبا دست طبیعت و سرنوشت زندگی را اینطور برایم رقم زده بود. از آنجاییکه همه چیز ظاهرا دست ما در حقیقت هیچ چیز به اداره ما بطور کامل نیست و ما سرگردان در این دنیایی که عمرش همچون یک گلوله برف در تابستان هست میباشیم؟ خواب و خیال و پروازی بلند که ما را به اوج آرزوها پرواز میدهد! آنقدر این امیال از ما فاصله دارد که دست یافتن به آن هراز گاهی غیر ممکن میشود! زندگی همانند قله ای با ارتفاعی بسیار رفیع و غیر قابل…

ادامه مطلب...

قسمت چهارم رویای زیبا

قسمت چهارم رویای زیبا پدرسالها کشاورز بود، بکار خودش مشغول و بسیار هم موفق. با ورود مردی که ظاهرا ناشناس؛ حتی زبانش فرسنگها با گویش آنها تفاوت داشت به ناگهان بطور خیلی اتفاقی وارد زندگی آنها شد، کارهای عجیب و غریبی از او مشاهده میشد! در ابتدا کمک حال پدر بودو بسیار همکاری خوبی داشت؟! بعد از مدتی وجود او باعث شد که زندگی آنها زیر و رو شود و خانه کاهگلی آنها یکشبه به ویلایی زیبا مبدل گردد؛ سپس هم به قصری با شکوه رسیدند، پر از خدمتکاران و…

ادامه مطلب...