آقای نویسنده فصل نخست

آقای نویسنده روز قشنگی بود خودم را برای دیدار بزرگی آماده میکردم؟ در پوستم نمی گنجیدم سالها آرزوی چنین دیداری راداشتم؛ از رهنمودهای عالی ایشان یا آقای دکتررابرت همان نویسنده معروف بهره میبردم و باکتابهای آقای نویسنده آشنایی کامل داشتم. بیشتر آنها را مطالعه کرده و از خواندن آن لذت میبردم! از احساسات زیبا و از نکته سنجی، افکارو اندیشه بسیار روشن ایشان و با بینش مثبتی که داشتند، هر آنچه زیبایی بود نثار خواننده میکرد؛ لذت فراوان برده بودم! تنها آرزویم بعد از مدتها میرفت که بر آورده شود…

ادامه مطلب...

فصل دهم وقت پرواز

فصل دهم   شاهین از وضعیتی ک بوجود آمده بود نگران و آشفته بنظر میرسید؛ زیرا هرگز فکر نمی کرد بین این دو دوست جون جونی، اینهمه دشمنی و عداو ت وجود داشته باشد برای همین اصلا باور نمیکرد در مانده شده بود و دنبال راه چاره ای میگشت که این معضل را به نحو خوبی بپایان برساند!! سارا برای رفتن به دکتر و گرفتن مدراکی دال بر سلامت عقلانی و کذب زوال عقل ک به او نسب دادند، امتنا میورزید و هرگز نمی پذیرفت ک چنین باشد و حتی کوچکترین…

ادامه مطلب...

فصل نهم وقت پرواز

  فصل نهم روزهای سیاه  با غم و اندوه میگذشت و اصلا باورم نمیشد که بهترین دوستم  که دیگه حکم خواهری برایم پیدا کرده بود به من نارو بزند، در حقیقت خاری به چشمش شده باشم و برای نابودی من از هیچ کاری مضایقه نکند؟! هضم این حقیقت بسیار دشوار ودر واقع بسیار تلخ بود اما نمیشد از واقعیتها فرار کرد و دل به توهمات خیالی خوش نمود. خودم بیشتر از همه از این ماجرا در حیرت و ماتم بسر میبردم برای من آسون نبود کسی را که اینهمه بهش…

ادامه مطلب...

قسمت هشتم وقت پرواز

فصل هشتم    دکتر:” ادامه داد. شما درآینده هم میتوانید صاحب فرزند شوید؟!! دنیا بر سرم خراب شد فریاد زدم بچه ام چی شد؟؟ گریه را سر دادم شاهین سعی میکرد اعصاب خودش را کنترل کند و مرا دلداری دهد. روز بسیار شومی بود ناگهان بیاد شهره و کیک تبریک  افتادم؛ تنها کسی که میتونه مرا به این روز انداخته باشه کسی جز او نیست. دیگه تصمیم خودم را  گرفته بودم گفتم « سکوت جایز نیست باید  شهره را بعنوان قاتل فرزندم معرفی و دستش را رو کنم…..» به محض…

ادامه مطلب...

فصل هفتم وقت پرواز

فصل هفتم  شاهین فصل هفتم گفت:” سارا جان عزیزم زیبایی تو با این کارهای شهره  به چالش کشیده نمیشه ؛ تو همچنان مثل ستاره میدرخشی و چلچراغ  محفل خواهی بود. با این روحیه ای که نامزدم به من میداد ناراحتی ها کاهش پیدا میکرد و اعتماد بنفسم بالا میرفت بدین ترتیب تمام کارهایی که قرار بود برای جشن عقد انجام شود یکی پس از دیگری به نحو احسن صورت میگرفت ، من را آماده میکردند تا هر چه زیباتر برای جشن حاضر شوم…شاهین از خوشحالی سر از پا نمیشناخت طولی…

ادامه مطلب...

فصل ششم وقت پرواز

 فصل ششم با ورود من به اداره همه همکاران و دوستان جمع شدند با شادی شرینی پخش میکردند. هنوز ساعتی نگذشته بود که رئیس مرا صدا کرد؛ فکر کردم در مورد کار/ و وظایفم صحبتی دارد وقتی در اتاقش را باز نمودم دیدن شهره , پس از آن در حقیقت فاجعه آنهم در اتاق رئیس / یک مقداری تعجب بر انگیز بود؟!!  به تعارف آقای حسینی مدیر روی صندلی نزدیک شهره نشستم. سکوتی سنگین لحظاتی فضا را احاطه کرد، سپس آقای حسینی که مرد دنیا دیده و قابل احترامی بودند…

ادامه مطلب...

فصل پنجم وقت پرواز

  فصل پنجم  به محض  خروج از اداره یک مقداری احساس سنگینی پلکها را داشتم که با بوق زدن اتومبیلی در کنارم ،سرم را بر گرداندم.  نزدیکتر که رفتم شاهین بوددنبالم آمده و  میخواست با اتومبیلش مرا به منزل برساند؟!! خوشحال شدم گفتم:” شاهین درست به موقع آمدی ؛خدا ترا از آسمان برایم فرستاد! گفت:” چرا مگه چی شده؟”گفتم :”زیاد حالم خوب نیست همین الان ناگهان سرم گیج رفت داشتم میفتادم ؛نمیدونم چی خوردم که اینطوری شدم؟ “داشت حالم بهم میخورد که شاهین مجبور شد لحظاتی کنار خیابان توقف کند……

ادامه مطلب...

فصل چهارم داستان وقت پرواز

  فصل چهارم شهره در حالیکه برق شادی و پیروزی در این کشاکش از نگاهش زبانه میکشید داخل آپارتمان ما ظاهر شد ؟!! رنگ به رخ نداشتم واز دیدن شهره حالم بهم میخورد، بخاطر اینکه خودش را برنده و مسلما مرا بازنده میپنداشت؛ نشسته بود و خزعبلات میبافت و با وقاحت تمام تحویل من میداد….از شدت انزجار نزدیک بود منفجر بشم. با خشم گفتم:” بس کن دیگه  محظوظ شدیم. شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت:” چرا ناراحت شدی حسادت میکنی که مادر شاهین منو پسندید و…

ادامه مطلب...

فصل سوم داستان وقت پرواز

  مادرم زیاد در مورد شاهین سئوال میکرد؟؟ منهم هر آنچه اطلاعات از او داشتم را در اختیارش میگذاشتم…تا اینکه بالاخره یک روز صبح بی مقدمه گفت:امروز شاهین و مادرش را دعوت کن که بیشتر با هم آشنا شویم؟! زود گوشی را برداشتم و صحبتهای مادرم را به شاهین منتقل نمودم. شاهین از این دعوت بینهایت خوشحال شد و گفت:” ازطرف من تشکر کن و بگو حتما خواهیم آمد” مادرم سریعا دست بکار شد و شروع به آماده کردن یک میهمانی جالب و فراموش نشدنی نمود…هنوز از شهره خبری نبود…

ادامه مطلب...

داستان وقت پرواز فصل دوم

  فصل دوم خوشحال شدم چرا که مادرم سخت چشم براهم بود. شهره همسایه و نسبت فامیلی با ما داشت.  از کودکی مانند دو خواهر در کنار هم بزرگ میشدیم،همیشه یک رقابت سختی بین ما وجود داشت؛ شاید در این میانه و کشمکش برابری سهم شهره بیشتر از من نبود….در تمام کارها  تحصیل , دانشگاه و زندگی نا خود آگاه از او پیشی گرفته بودم. حدود سن و سال هر دوی ما یک تاریخ و یکسان نبود… شهره چند سالی بزرگتر، یقینا همین  نابرابریها برد و باختها را بیشتر تعین…

ادامه مطلب...