فصل هفدهم گمشده

فصل هفدهم   ساعات و دقایق بسرعت سپری میشدند و روزهای تاریک و سیاه شب میشد و مرا به افکار گوناگون میکشاند مهربانیهای دکتر ثریا و همچنین کارم درشرکت در غیبت من چگونه  گذشته دکتر احمدی و میسر نشدن  دیدارهای بعدی همه وهمه  مانند پرده سینما از جلوی دیدگانم  بسرعت میگذشتند اما قادر نبودم دوباره و مجددا به روزهای گذشته شیرین با انها بودن باز گردم؟؟ از بس فکرهای بیهوده کردم به تنگ  آمدم و خسته شدم به دنبال یک چیز بهتر و مناسب تر تا از شر این ماجرایی که…

ادامه مطلب...

فصل شانزدهم گمشده

  فصل شانزدهم پدرم بشدت نگران من بود و کاملا مواظب اعمال و رفتارم که ضربه ای از این اتفاقات بر پیکر نیمه جان من نخورد؟! همچنان پیدا نشدن فرهاد و آزارهای رضا ادامه داشت، اوخودش را در واقع به زور تحمیل میکرد و گوشش هم به حرفهای من به هیچ عنوان بدهکار نبود. درسهای دانشگاه روی هم تلمبار شده؛ و قت و مجالی برای بررسی ومرور آن پیدا نمیکردم. خیلی دلم میخواست سر فرصت به تمامی آنها برسم و کارهای عقب افتاده را سر و سامانی دهم. روزهای سرد…

ادامه مطلب...

فصل پانزدهم داستان گمشده

   فصل پانزدهم عمو حمید و پدرم حرفها شون را زدند، قرار بر این شد که برای تقسیم مال و اموال پدر بزرگم اقدام کنند؟ با اینکه پدرم ابدا نیا زی به این کار نمیدید اما با اصرار عمو با دلایلی که یکی پس از دیگری میاورد، کم کم او را مجاب کرد بنابراین با کلی مدارک به همراه یکدیگر از منزل بیرون زدند. مادرم هم با زن عمو حمید خوشحال و خندان، گرم صحبت بودند و برای خرید آماده میشدند؛ صدای بسته شدن در کوچه، خروج آنها را اعلام…

ادامه مطلب...

فصل چهاردهم گمشده

  فصل چهاردهم پدرم همینکه خانواده اش را پیدا کرد به آنچه آرزو داشت در واقع رسید! شاید بقیه مسائل زندگی در الویت چندانی نبود و برایش زیاد فرقی نمیکرد بنابراین در باره رضا و تحصیل و دانشگاه صحبتی نمیکرد؛ در حقیقت مست از باده وصال و رسیدن به برادر گمشده اش او را از خود بیخود کرده و مسخ خود نموده بود؟! پدرم تازه زندگی را یافته و خنده های او برایم بسیار جالب و تازگی داشت و ما خوشحال از اینکه حق مسلم او را که بطور اتفاقی…

ادامه مطلب...

فصل سیزدهم روزهای گمشده

  فصل سیزدهم پدرم روزهای روشن و زیبایی را پس از تمام سختیهای بیشماری که کشیده بود می دید. خانوده ای را که ابدا به خاطرش خطور نمیکرد روزی آنها را بیابد؛ موفق شد از نزدیک ببیند. در حقیقت با کمک خیر خواهانه زهره و پا در میانی او در کارها توانست به خواسته خودش برسد! مریم ادامه داد. « ما با خانواده عمو زندگی میکنیم و خاطرات تلخ عمو حمید جدا شنیدنی ایست، هر شب مدتی به این صحبتها میگذرد و او یادی از پدر بزرگ و مادر بزرگم…

ادامه مطلب...

فصل دوازدهم داستان گمشده

فصل دوازدهم روزها یکی پس از دیگری با لحظات تلخ و شیرین از جلوی نظر ما همچون پرده سینما رد میشدند، آنقدر با شتاب فقط  تنها جای اثر پای آنها در ذهن و فکر ما باقی میماند. دانشگاه مثل همیشه دروس زیاد و سر سام آور؛ بدون شک  به امید آینده ای روشن که خانواده را از موفقیت خود به خوشحالی برسانم ،نه تنها تمام این سختیها را با جان و دل می پذیرفتم ، بلکه سهل و آسان هم بنظرم میرسید؟!! به آن روزی که فرهاد و زهره جشن…

ادامه مطلب...

فصل یازدهم گمشده

  فصل یازدهم باین ترتیب نامزدی من و رضا بهم خورد و او اصلا به خانه ما نمیامد! پدرم از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید چرا که بلاخره موفق شد خانواده اش را ملاقات کند.  از این بابت آرامش عجیبی گرفته بود اما جرات روبه روشدن با خانواده رضا را نداشت ؛ وحشت از این دارد مبادا اشتباهی در کار باشد و انها نبوده نباشند بنابراین پای رفتن و اعتراف کردن برایش بسیار دشواربه نظرمیرسید! رفته رفته از رضا و پدر و مادرش  دور و دورتر میشدیم.  اما من…

ادامه مطلب...

فصل دهم داستان گمشده

  فصل دهم سال تحصیلی جدید شروع میشد وارد کلاس بسیار بزرگی شدیم یکی از صندلیها را انتخاب کردم که به همه طرف مسلط باشم. کم کم دوستان همکلاسی وارد میشدند و هر کدام طرفی می نشستند. مرد جوانی که اصلا استادی به سن و سالش نمیخورد و هیچ عکس العملی از طرف دوستان انجام نگرفت اما با کمال ناباوری یکراست بطرف میز و صندلی استاد رفت ؛ شروع به صحبت و معرفی خودشان کردند؟ انگاه بچه ها دانستند که این جوان مرتب و کم سن و سال در واقع…

ادامه مطلب...

فصل نهم داستان گمشده

  فصل نهم پدرم گذشته بسیار تلخ زندگی خود را با وجود خانواده و دامادی به اسم رضا ، کاملا فراموش کرده بود؟! هر روز زندگی ما بهتر از روز پیش میشد, هر چه زمان میگذشت به زمان اعلان اسامی قبول شدگان کنکور نزدیک و نزدیکتر میشدیم. دل توی دلم نبود که آیا نتیجه آزمون مثبت است یا خیر؟ همش در اندیشه این بودم که خانواده ام را سربلند خواهم کرد؛ به آرزوی خودم و آنها جامه عمل میپوشانم؟!! اینها سئوالات بی جوابی بود که هر لحظه مرا به فکر…

ادامه مطلب...

فصل هشتم داستان گمشده

فصل هشتم بلاخره زمان بسرعت سپری شد و عقربه ها تند تر از گذشته بر گرد زمان چرخیدند  و چرخیدند تا اینکه به روز آزمون دانشگاه نزدیک شدیم. به همین مناسبت جشنی در کلاس کنکور با حضور همه دوستان و استادان بر گزار شد؟! و تمامی سئوالهای بی جواب  به پاسخ صحیح خود رسیدند.. دیگر برای هیچکدام از بچه ها نکته ابهامی باقی نگذاشت؛ همه شادان و خوشحال شرینی پخش میکردند و آرزوی موفقیت برای یکدیگر داشتند. روز قشنگی البته همراه با دلهره بر گزاری امتحان فرادی آن روز؛ دقایق…

ادامه مطلب...