فصل یازدهم قطار سرنوشت

  فصل یازدهم و آنگاه که  ماه بانوی شب با سوزن نقره ای  پولکهای زیبایش را بر پهنه آسمان بی انتهای شب میدوخت وبام بلندش را نقره گون مینمود. هراز گاهی رخساره زیبایش را کامل به ما نمایان میکرد چشم به او میدوختم و با ماه زیبا گفتگوها داشتم , راز دلدادگی وعشقم را برایش فاش میکردم چهره اش خندان میشد، تبسم زیبایش این نوید را میداد که غصه نخور روزی از پس غبارها و پنجره های مه گرفته بر فراز رویاهای به ثمر نرسیده ناگهان خواهد آمد و عشقش…

ادامه مطلب...

فصل دهم قطار سرنوشت

  فصل دهم   دیگه بدیهای خواهر برادر و کلا گذشته خانواده را از یاد برده بودم و اکنون شخص اول زندگیم دکتر احمدی  شده بود و بس!! ندیدنش دشوار بود و دیدنش مرا به وجد میاورد ,اما دکتر بسیار جدی بود وبه غیر از طبابت هدف دیگری نداشت نمیدانم از احساس من بویی برده بود یا خیر ؟؟ زودتر از همه به مطب میشتافتم و سعی میکردم خودم را زیبا سازم , لباسهای شیک و به روز میپوشیدم و خودم را عطراگین مینمودم. صورتم را به زیبایی نقاشی کرده …

ادامه مطلب...

فصل نهم داستان قطار سرنوشت

  فصل نهم دکتر احمدی به دقت به حرفهایم گوش میداد؛  هراز گاهی بعلامت تصدیق / صحبتهای من ویا  بعلامت تاسف سری تکان میداد البته  اینرا پس از باز گو کردن  وقایع و مشکلاتی که در زندگیم وجود داشت؟!! سئوالات زیادی عنوان میکرد؛ سعی میکردم به درستی پاسخ دهم. دکتر پرسید؟ آیا چیزی در زندگی شما هست که از آن رنج میبرد و مدام فکر ت را مشغول میکند. گفتم. بله دکتراما خب خیلی چیزها را نمیشه بیان کرد! دکتر احمدی لبخندی روی لبهایش نمایان گشت گفت. خواهش میکنم زری…

ادامه مطلب...

فصل هشتم قطار سرنوشت

 فصل هشتم الهام دختر ثریا خانم دست منو گرفت و برد به سالن ورزش که در گوشه ای از ویلا قرار داشت برای ورزش همه امکانات موجود بود پرسید؟ با ورزش چطوری گفتم. بدم نمیاد با دوستانم ورزش کنم، ادامه دادم خوشبحال شما که همیشه برایتان مهیاست! گفت عزیزم تو هم میتونی هر وقت دوست داشتی اینجا بیایی و  ورزش کنی .گفتم ممنونم عزیزم حتما… ساعتی با هم بسکتبال بازی کردیم. گفتم حالا فهمیدم چرا اندام به این رشیدی و زیبایی داری ! الهام خندید و گفت :”چشمهای شما زیبا…

ادامه مطلب...

قطار سرنوشت فصل هفتم

  فصل هفتم  با صدای زنگ تلفن اندکی بخودم آمدم شماره مربوط به ثریا خانم بود زود پاسخ دادم. بله بفرمایید  سلام من ثریا هستم آنقدر از شنیدن صدایش خوشحال شدم که دست و پایم را گم کرده بودم به پته پته افتادم سلام ثریا خانم حالتون چطوره خوب هستین گفت. عزیزم حالا که صدای شما را میشنوم بسیار عالی هستم. گفتم. منهم همین احساس را دارم .گفت. صحبت را کوتاه میکنم من امروز فرصت  دارم شما هم قطعا مرخصی دارید؟؟ گفتم. بله گفت. آدرس منو که داری؛ پس منتظرت…

ادامه مطلب...

قطار سرنوشت فصل ششم

  فصل ششم گفتم. همانطور که برای شما رازم را افشا کردم و در حقیقت دردل چندین ساله را باز نمودم که تا بحال یقینا جرات باز گو کردن انرا هم نداشتم اما شما را کاملا قابل اطمینان و خیلی متشخص دیدم که نا خود آگاه سفره دلم باز شد و مشکلاتم را در میان گذاشتم… دکتر ثریا در حالیکه شادی از چشمانش میبارید با لبخند محبت آمیزی گفت. عزیزم هم اکنون یک قدم جلو گذاشتیم زیرا شما به من اعتماد کردید، واین خودش جای بسی شادمانی دارد؟!  زری جان…

ادامه مطلب...

فصل پنجم قطار سرنوشت

  فصل پنجم ثریا خانم تا آن لحظه ساکت نشسته بود و به حرفهای همراهان گوش میداد. خانم دکترگفت:  شما خانمها خیلی بد بین هستید وخواهش میکنم از حرفهای من ناراحت نشید؛ بدون شناخت دیگران آنها را زود مورد قضاوت قرار میدهید؟ ضمنا شما در مورد مردان هم خیلی عجولانه نظر دادید. مریم گفت واقعا حرفها عین حقیقت هست واین بلایی بود که بر سرم آمد؛ شما بودید نظر دیگری پیدا میکردید؟؟ کاملا درسته اما همه مردان را در یک کفه ترازو میگذارید قدر و اندازه شخصیت و انسانیت همه…

ادامه مطلب...

فصل چهارم قطار سرنوشت

فصل چهارم قطار سرنوشت همون لحظه در کوپه باز شد و رئیس قطار که آقایی جا افتاده و خوش تیپ بود برای بررسی بلیت وارد شد , پس از رفتن او مدتی سکوت بر قرار گردید. مناظر دیدنی که بسرعت از جلوی نظر ما میگذشتند آنچنان زیبا بود که همه را به دیدن خود دعوت مینمود. از تونلهای طولانی و تاریک عبور میکردیم به روشنایی و زیبایی ها اندکی بعد میرسیدیم؟ درست مثل زندگی روزهای بد و نا خوشایند ماندگار نیستند ، گذرا میایند و میروند. تازه صحبتها گل انداخته…

ادامه مطلب...

فصل سوم قطار سرنوشت

  فصل سوم  از پنجره قطار به بیرون نگاه میکردم حمید را از پشت سر میدیدم که غم و اندوه عمیقی دارد و کمی خمیده شده با شانه های افتاده مثل بازنده ها راه میرفت. برایم دردل میکرد که با آمدن به این شهر چگونه گرفتار بازی کثیفی شده که غیر از نابودی ثمر دیگری عایدیش نشده حمید با اشک و آه ادامه میداد.  چند نفر که دستم را خوانده بودند بعنوان بازی دوستانه مرتب پولهای مرا با تقلب از چنگم در میاوردند و بالا میکشیدند، هنگامیکه بخودم آمدم دست…

ادامه مطلب...

فصل دوم قطار سرنوشت

فصل دوم بهر حال منزل برادرم رفتم آنها هم مدت زیادی نمیشد که  صاحب نوزاد دختری شده بودند. هنوز گرد و غبار, خستگی راه از تنم بیرون نیامده بود که بین آنها را هم شکر آب دیدم وبا بودن  مورد  مجهولی نزاع در گرفت! بیاد حرف همین برادرم افتادم که میگفت .   صحیح نیست یک دختر تنها زندگی کنه بیا با ما اینجا خودت را از اداره منتقل کن تا پشتیبان و حامی داشته باشی ؛ما در کنارت باشیم. حالااز دیدن این صحنه با وحشت از اینکه باز هم تمام…

ادامه مطلب...