فصل چهارم قطار سرنوشت

فصل چهارم قطار سرنوشت همون لحظه در کوپه باز شد و رئیس قطار که آقایی جا افتاده و خوش تیپ بود برای بررسی بلیت وارد شد , پس از رفتن او مدتی سکوت بر قرار گردید. مناظر دیدنی که بسرعت از جلوی نظر ما میگذشتند آنچنان زیبا بود که همه را به دیدن خود دعوت مینمود. از تونلهای طولانی و تاریک عبور میکردیم به روشنایی و زیبایی ها اندکی بعد میرسیدیم؟ درست مثل زندگی روزهای بد و نا خوشایند ماندگار نیستند ، گذرا میایند و میروند. تازه صحبتها گل انداخته…

ادامه مطلب...

فصل سوم قطار سرنوشت

  فصل سوم  از پنجره قطار به بیرون نگاه میکردم حمید را از پشت سر میدیدم که غم و اندوه عمیقی دارد و کمی خمیده شده با شانه های افتاده مثل بازنده ها راه میرفت. برایم دردل میکرد که با آمدن به این شهر چگونه گرفتار بازی کثیفی شده که غیر از نابودی ثمر دیگری عایدیش نشده حمید با اشک و آه ادامه میداد.  چند نفر که دستم را خوانده بودند بعنوان بازی دوستانه مرتب پولهای مرا با تقلب از چنگم در میاوردند و بالا میکشیدند، هنگامیکه بخودم آمدم دست…

ادامه مطلب...

فصل دوم قطار سرنوشت

فصل دوم بهر حال منزل برادرم رفتم آنها هم مدت زیادی نمیشد که  صاحب نوزاد دختری شده بودند. هنوز گرد و غبار, خستگی راه از تنم بیرون نیامده بود که بین آنها را هم شکر آب دیدم وبا بودن  مورد  مجهولی نزاع در گرفت! بیاد حرف همین برادرم افتادم که میگفت .   صحیح نیست یک دختر تنها زندگی کنه بیا با ما اینجا خودت را از اداره منتقل کن تا پشتیبان و حامی داشته باشی ؛ما در کنارت باشیم. حالااز دیدن این صحنه با وحشت از اینکه باز هم تمام…

ادامه مطلب...

فصل اول قطار سرنوشت

فصل اول « قطارسر نوشت» با شکستن و انفجار چیزی شبیه بمب از جا پریدم؟! سیمین خواهر شوهر پری هم در کنارم بود، تازه گرم گفتگو شده بودیم که از این صدا  نزدیک بود قالب تهی کنیم ؛ با وحشت و ترس با هم گفتیم. صدای چی بود؟ و با شتاب بطرف اتاق دویدیم!  از خرده شیشه ها و ادامه آن نعره های مجید شوهر خواهرم تازه به عمق فاجعه پی بردم.  در حالیکه  با خشم و غضب آینه و شمعدان عقد را پرتاب میکرد، تکه های آن مثل پولک…

ادامه مطلب...

فصل نوزدهم و بیستم پایان داستان گمشده

فصل نوزدهم حالا یک قدم جلوتر رفتم و فهمیدم چشمه از کجا گل آلود است، از همان مکان میبایست اقدامات لازم را انجام دهیم. پدرم تا اصل جریان را فهمید بلا فاصله تصمیم گرفت برای روشن شدن پاره ای از ابهامات، موجود وارد گفتگوی جدی با رضا بشه؛ چرا که تا کنون مسئله را باز نکرده همانطورمسکوت باقی مانده بود. پدرم سخت نگران و مرتب در اتاق راه میرفت و منتظر آمدن ر ضا بود… هنوز ساعتی از این انتظار نگذشته بود رضا وارد شد، پدرم با عجله بطرف رضا…

ادامه مطلب...

فصل هجدهم روزهای گمشده

  فصل هجدهم من و فرهاد نا باورانه روبروی هم قرار گرفته بودیم! آنقدر حرفها برای گفتن داشتم اما تمام واژه ها و لغات را از یاد برده بودم؛ مانند برگهای پاییزی واژه ها پراکنده شده، نمیدانستم چگونه کلمات را در کنار یکدیگر بگذارم و آنچنان جمله عاشقانه ای بسازم و تقدیم او کنم که رنج بیشمار مرا طی این مدت هجران خالصانه بیان کند… این را خوب میدانستم که خوابم درست بود و با دیدن آن، فرهاد را پیدا کردم؟ فرهاد چیزی نمیگفت کاملا عین همان رفتار را داشت…

ادامه مطلب...

فصل هفدهم گمشده

فصل هفدهم   ساعات و دقایق بسرعت سپری میشدند و روزهای تاریک و سیاه شب میشد و مرا به افکار گوناگون میکشاند مهربانیهای دکتر ثریا و همچنین کارم درشرکت در غیبت من چگونه  گذشته دکتر احمدی و میسر نشدن  دیدارهای بعدی همه وهمه  مانند پرده سینما از جلوی دیدگانم  بسرعت میگذشتند اما قادر نبودم دوباره و مجددا به روزهای گذشته شیرین با انها بودن باز گردم؟؟ از بس فکرهای بیهوده کردم به تنگ  آمدم و خسته شدم به دنبال یک چیز بهتر و مناسب تر تا از شر این ماجرایی که…

ادامه مطلب...

فصل شانزدهم گمشده

  فصل شانزدهم پدرم بشدت نگران من بود و کاملا مواظب اعمال و رفتارم که ضربه ای از این اتفاقات بر پیکر نیمه جان من نخورد؟! همچنان پیدا نشدن فرهاد و آزارهای رضا ادامه داشت، اوخودش را در واقع به زور تحمیل میکرد و گوشش هم به حرفهای من به هیچ عنوان بدهکار نبود. درسهای دانشگاه روی هم تلمبار شده؛ و قت و مجالی برای بررسی ومرور آن پیدا نمیکردم. خیلی دلم میخواست سر فرصت به تمامی آنها برسم و کارهای عقب افتاده را سر و سامانی دهم. روزهای سرد…

ادامه مطلب...

فصل پانزدهم داستان گمشده

   فصل پانزدهم عمو حمید و پدرم حرفها شون را زدند، قرار بر این شد که برای تقسیم مال و اموال پدر بزرگم اقدام کنند؟ با اینکه پدرم ابدا نیا زی به این کار نمیدید اما با اصرار عمو با دلایلی که یکی پس از دیگری میاورد، کم کم او را مجاب کرد بنابراین با کلی مدارک به همراه یکدیگر از منزل بیرون زدند. مادرم هم با زن عمو حمید خوشحال و خندان، گرم صحبت بودند و برای خرید آماده میشدند؛ صدای بسته شدن در کوچه، خروج آنها را اعلام…

ادامه مطلب...

فصل چهاردهم گمشده

  فصل چهاردهم پدرم همینکه خانواده اش را پیدا کرد به آنچه آرزو داشت در واقع رسید! شاید بقیه مسائل زندگی در الویت چندانی نبود و برایش زیاد فرقی نمیکرد بنابراین در باره رضا و تحصیل و دانشگاه صحبتی نمیکرد؛ در حقیقت مست از باده وصال و رسیدن به برادر گمشده اش او را از خود بیخود کرده و مسخ خود نموده بود؟! پدرم تازه زندگی را یافته و خنده های او برایم بسیار جالب و تازگی داشت و ما خوشحال از اینکه حق مسلم او را که بطور اتفاقی…

ادامه مطلب...