آقای نویسنده قسمت ششم

شرمنده شدم از آن ببعد دوستی ما شروع شد و من هر روز عاشق تر از روز پیش میشدم!؟ من که زندگی و ماجراهای خودم را فراموش کرده، محو حرفهای دلنشین مادرم شده بودم گفتم. «بعد چی پیش آمد که به ازدواج کشیده شد؟ » مادر ادامه داد. من از خانواده فقیری بودم، در پایین شهر زندگی میکردیم. اما خانواده جورج از سرمایه داران و پولدارهای بزرگ شهر بودند؟ عشق ما ادامه داشت تا اینکه یکروز جورج منو دعوت کرد برای جشنی که توی خونه شون بر پا شده بود.…

ادامه مطلب...

قسمت پنجم آقای نویسنده

    با یک اشاره مخالفها، همه چیز را سر به نیست و نابود میکرد. بین توده مردم نفوذ زیادی داشت، چون بالاتر از خودش را نمیتوانست هرگز ببیند و تحمل کند؟ همچنین نامزد کردن او با مارگیریت برایش سخت دشوار و غیر قابل باور بود!! تصمیم نا جوانمردانه ای گرفت؛ مدت زیادی از شهردار شدن دکتر رابرت نمیگذشت که ناگهان دکتر نا پدید شد؛ کمترین اطلاعی کسی از او نداشت؟! مارگیریت از ناراحتی و نگرانی نزدیک بود سکته کند؟ مادر مارگیریت چون اوضاع و احوال را اینچنین دید، دخترش…

ادامه مطلب...

آقای نویسنده قسمت چهارم

بنابراین چنین زندگی هیچگاه پشتوانه محکمی نخواهد داشت و ضمنا فرزندی هم در کار نبود تا رشته را محکمتر کند، با توافق مثل انسانهای متمدن از یکدیگر جدا شدیم و خیلی دوستانه باین زندگی بسیار سرد خاتمه دادیم؟ گفتم. « من قانع شدم و شما را کاملا درک میکنم، زیرا زندگی بدون عشق بی معناست. » آنشب با هزاران افکار درهم و برهم در حالیکه دکتر با مهربانی و عطوفت یکی از کتابهای زیبایش را بعنوان هدیه بمن تقدیم کرد تا مطالعه کنم، خوشحال شدم و صمیمانه از این لطف…

ادامه مطلب...

آقای نویسنده فصل سوم

اما احساس دیگری به من هشدار میداد این احساس دو طرفه است با این افکار و خیالها و رویاهای شیرین خودم را برای یک مهمانی جانانه و عاشقانه آماده میکردم! لباسی به رنگ شرابی کیف و کفشی متناسب و زیبا، آرایش ملایم و مهتابی گیسوان جمع شده به صورت زیبایی در بالای سرم مدلی به زیبایی هر چه تمام تر درست کرده و برای رفتن نزد دکتر رابرت خودم را خوب آماده نمودم. خود را در آیینه ورانداز کردم زیبا و رویایی با اندام کشیده و قامت سرو مانندی را…

ادامه مطلب...

بخش دوم آقای نویسنده

سئوالهای متعددی در ذهنم مرور میشد؟؟ مسیر آنجا تا محل اقامتم را نفهمیدم چگونه سپری کردم! شوق دیدار مرد رویاهایم که دیدنش رویا بود و محال بنظر میرسید محقق شده بود. آنقدر از انسانیت و مردانگی او قصه ها شنیدم که درحقیقت بتی از دکتر رابرت در ذهن خود ساخته بودم! اکنون با ممارست و کوشش در دانشگاه توانستم از نزدیک او را ملاقات کنم و از دست مبارکش جوایزی را دریافت نمایم؟! خیلی این اتفاق برایم شیرین و غیر منتظره بود. چقدر دنیا کوچک است، ما انسانها در مقابل…

ادامه مطلب...

آقای نویسنده فصل نخست

آقای نویسنده روز قشنگی بود خودم را برای دیدار بزرگی آماده میکردم؟ در پوستم نمی گنجیدم سالها آرزوی چنین دیداری راداشتم؛ از رهنمودهای عالی ایشان یا آقای دکتررابرت همان نویسنده معروف بهره میبردم و باکتابهای آقای نویسنده آشنایی کامل داشتم. بیشتر آنها را مطالعه کرده و از خواندن آن لذت میبردم! از احساسات زیبا و از نکته سنجی، افکارو اندیشه بسیار روشن ایشان و با بینش مثبتی که داشتند، هر آنچه زیبایی بود نثار خواننده میکرد؛ لذت فراوان برده بودم! تنها آرزویم بعد از مدتها میرفت که بر آورده شود…

ادامه مطلب...

فصل دهم وقت پرواز

فصل دهم   شاهین از وضعیتی ک بوجود آمده بود نگران و آشفته بنظر میرسید؛ زیرا هرگز فکر نمی کرد بین این دو دوست جون جونی، اینهمه دشمنی و عداو ت وجود داشته باشد برای همین اصلا باور نمیکرد در مانده شده بود و دنبال راه چاره ای میگشت که این معضل را به نحو خوبی بپایان برساند!! سارا برای رفتن به دکتر و گرفتن مدراکی دال بر سلامت عقلانی و کذب زوال عقل ک به او نسب دادند، امتنا میورزید و هرگز نمی پذیرفت ک چنین باشد و حتی کوچکترین…

ادامه مطلب...

فصل نهم وقت پرواز

  فصل نهم روزهای سیاه  با غم و اندوه میگذشت و اصلا باورم نمیشد که بهترین دوستم  که دیگه حکم خواهری برایم پیدا کرده بود به من نارو بزند، در حقیقت خاری به چشمش شده باشم و برای نابودی من از هیچ کاری مضایقه نکند؟! هضم این حقیقت بسیار دشوار ودر واقع بسیار تلخ بود اما نمیشد از واقعیتها فرار کرد و دل به توهمات خیالی خوش نمود. خودم بیشتر از همه از این ماجرا در حیرت و ماتم بسر میبردم برای من آسون نبود کسی را که اینهمه بهش…

ادامه مطلب...

قسمت هشتم وقت پرواز

فصل هشتم    دکتر:” ادامه داد. شما درآینده هم میتوانید صاحب فرزند شوید؟!! دنیا بر سرم خراب شد فریاد زدم بچه ام چی شد؟؟ گریه را سر دادم شاهین سعی میکرد اعصاب خودش را کنترل کند و مرا دلداری دهد. روز بسیار شومی بود ناگهان بیاد شهره و کیک تبریک  افتادم؛ تنها کسی که میتونه مرا به این روز انداخته باشه کسی جز او نیست. دیگه تصمیم خودم را  گرفته بودم گفتم « سکوت جایز نیست باید  شهره را بعنوان قاتل فرزندم معرفی و دستش را رو کنم…..» به محض…

ادامه مطلب...

فصل هفتم وقت پرواز

فصل هفتم  شاهین فصل هفتم گفت:” سارا جان عزیزم زیبایی تو با این کارهای شهره  به چالش کشیده نمیشه ؛ تو همچنان مثل ستاره میدرخشی و چلچراغ  محفل خواهی بود. با این روحیه ای که نامزدم به من میداد ناراحتی ها کاهش پیدا میکرد و اعتماد بنفسم بالا میرفت بدین ترتیب تمام کارهایی که قرار بود برای جشن عقد انجام شود یکی پس از دیگری به نحو احسن صورت میگرفت ، من را آماده میکردند تا هر چه زیباتر برای جشن حاضر شوم…شاهین از خوشحالی سر از پا نمیشناخت طولی…

ادامه مطلب...