فصل هفتم وقت پرواز

فصل هفتم  شاهین فصل هفتم گفت:” سارا جان عزیزم زیبایی تو با این کارهای شهره  به چالش کشیده نمیشه ؛ تو همچنان مثل ستاره میدرخشی و چلچراغ  محفل خواهی بود. با این روحیه ای که نامزدم به من میداد ناراحتی ها کاهش پیدا میکرد و اعتماد بنفسم بالا میرفت بدین ترتیب تمام کارهایی که قرار بود برای جشن عقد انجام شود یکی پس از دیگری به نحو احسن صورت میگرفت ، من را آماده میکردند تا هر چه زیباتر برای جشن حاضر شوم…شاهین از خوشحالی سر از پا نمیشناخت طولی…

ادامه مطلب...

فصل ششم وقت پرواز

 فصل ششم با ورود من به اداره همه همکاران و دوستان جمع شدند با شادی شرینی پخش میکردند. هنوز ساعتی نگذشته بود که رئیس مرا صدا کرد؛ فکر کردم در مورد کار/ و وظایفم صحبتی دارد وقتی در اتاقش را باز نمودم دیدن شهره , پس از آن در حقیقت فاجعه آنهم در اتاق رئیس / یک مقداری تعجب بر انگیز بود؟!!  به تعارف آقای حسینی مدیر روی صندلی نزدیک شهره نشستم. سکوتی سنگین لحظاتی فضا را احاطه کرد، سپس آقای حسینی که مرد دنیا دیده و قابل احترامی بودند…

ادامه مطلب...

فصل پنجم وقت پرواز

  فصل پنجم  به محض  خروج از اداره یک مقداری احساس سنگینی پلکها را داشتم که با بوق زدن اتومبیلی در کنارم ،سرم را بر گرداندم.  نزدیکتر که رفتم شاهین بوددنبالم آمده و  میخواست با اتومبیلش مرا به منزل برساند؟!! خوشحال شدم گفتم:” شاهین درست به موقع آمدی ؛خدا ترا از آسمان برایم فرستاد! گفت:” چرا مگه چی شده؟”گفتم :”زیاد حالم خوب نیست همین الان ناگهان سرم گیج رفت داشتم میفتادم ؛نمیدونم چی خوردم که اینطوری شدم؟ “داشت حالم بهم میخورد که شاهین مجبور شد لحظاتی کنار خیابان توقف کند……

ادامه مطلب...

فصل چهارم داستان وقت پرواز

  فصل چهارم شهره در حالیکه برق شادی و پیروزی در این کشاکش از نگاهش زبانه میکشید داخل آپارتمان ما ظاهر شد ؟!! رنگ به رخ نداشتم واز دیدن شهره حالم بهم میخورد، بخاطر اینکه خودش را برنده و مسلما مرا بازنده میپنداشت؛ نشسته بود و خزعبلات میبافت و با وقاحت تمام تحویل من میداد….از شدت انزجار نزدیک بود منفجر بشم. با خشم گفتم:” بس کن دیگه  محظوظ شدیم. شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت:” چرا ناراحت شدی حسادت میکنی که مادر شاهین منو پسندید و…

ادامه مطلب...

فصل سوم داستان وقت پرواز

  مادرم زیاد در مورد شاهین سئوال میکرد؟؟ منهم هر آنچه اطلاعات از او داشتم را در اختیارش میگذاشتم…تا اینکه بالاخره یک روز صبح بی مقدمه گفت:امروز شاهین و مادرش را دعوت کن که بیشتر با هم آشنا شویم؟! زود گوشی را برداشتم و صحبتهای مادرم را به شاهین منتقل نمودم. شاهین از این دعوت بینهایت خوشحال شد و گفت:” ازطرف من تشکر کن و بگو حتما خواهیم آمد” مادرم سریعا دست بکار شد و شروع به آماده کردن یک میهمانی جالب و فراموش نشدنی نمود…هنوز از شهره خبری نبود…

ادامه مطلب...

داستان وقت پرواز فصل دوم

  فصل دوم خوشحال شدم چرا که مادرم سخت چشم براهم بود. شهره همسایه و نسبت فامیلی با ما داشت.  از کودکی مانند دو خواهر در کنار هم بزرگ میشدیم،همیشه یک رقابت سختی بین ما وجود داشت؛ شاید در این میانه و کشمکش برابری سهم شهره بیشتر از من نبود….در تمام کارها  تحصیل , دانشگاه و زندگی نا خود آگاه از او پیشی گرفته بودم. حدود سن و سال هر دوی ما یک تاریخ و یکسان نبود… شهره چند سالی بزرگتر، یقینا همین  نابرابریها برد و باختها را بیشتر تعین…

ادامه مطلب...

وقت پرواز

فصل اول ,وقت پرواز بهمراه دوستم شهره ,جهت خرید سوغاتی و هدایایی برای دوستان از هتل بیرون زدیم ؟! ابتدا هزینه سر سام آور محل اقامت چند روزه را  تسویه نمودیم و سپس ازانجا بطرف بازار, حرکت کردیم. اتفاقا پرواز ما ساعت شش بعد از ظهر همان روز بود! پس از چند روزاستراحتی که  در آن شهرداشتیم؛ وقتش رسیده بود تا انجا را ترک کنیم.   با دیدن مکانهای دیدنی امکانات فراوانی که بیشتر به رویا شبیه بود تا واقعیت / آنقدرفضای تماشایی شهر ما را در بر گرفته واز خود…

ادامه مطلب...

فصل هفدهم داستان قطار سرنوشت

  فصل هفدهم    ساعات و دقایق بسرعت میگذشت، روزهای تاریک و سیاه شب میشدند و مرا به افکار گوناگون میکشاند؟ مهربانیهای دکتر ثریا و همچنین کارشرکت  درغیبت من چگونه خواهد شد؟؟  گذشته دکتر احمدی و میسر نشدن  دیدارهای بعدی همه وهمه  مانند پرده سینما از جلوی دیدگانم  بسرعت میگذشتند اما قادر نبودم دوباره و مجددا به روزهای شیرین گذشته در کنار هم  بودن باز گردم؟؟ از بس فکرهای بیهوده کردم به تنگ  آمدم و خسته شدم به دنبال یک چیز بهتر و مناسب تر میگشتم تا از شر این ماجرایی…

ادامه مطلب...

فصل شانزدهم قطار سرنوشت

فصل شانزدهم   در این اندیشه بودم که خدا را شکر از کم محلی من ورود برادرم به اتاق و صحبتهای او مثل اینکه دست بردار نیستند و انگار عروس گمشده خودشون را پیدا کردن و یک گام جلوتر آمدند و تصمیم دارن شرینی بخورن و نامزد کنیم؟!! جوابی در مقابل این حرف برادرم نداشتم نمیدانم چرا او نمیتوانست مرا درک کند وقتی سکوت و غم مرا دید گفت. من نمیگذارم تو هم مثل خواهرت کسی را که ما نمیشناسیم وارد زندگی کنی و درد سرهای آنهم برای ما خواهد بود….لحظه…

ادامه مطلب...

فصل پانزدهم قطار سرنوشت

فصل پانزدهم تاریخ تکرار میشد و تحمل کردن زن برادر و برادرم کار آسانی نبود و برادرم با تحکم دستور میداد و زور میگفت منهم آن دختر بچه مظلوم و سر بزیر نبودم که گفتن پیدا نمیکردم  به یکی از اتاقها را که خیلی دنج و ساکت  دور از آنها بود داخل شدم  خوشبختانه اعصابم کمی آرام گرفت ودر را از داخل قفل کردم وروی تختی دراز کشیدم به اداره و کارم فکر میکردم که به انجا اطلاع ندادم چه خواهد شد؟؟ به  ثریا خانم به دکتر احمدی  به دوستان…

ادامه مطلب...