فصل هفدهم داستان قطار سرنوشت

  فصل هفدهم    ساعات و دقایق بسرعت میگذشت، روزهای تاریک و سیاه شب میشدند و مرا به افکار گوناگون میکشاند؟ مهربانیهای دکتر ثریا و همچنین کارشرکت  درغیبت من چگونه خواهد شد؟؟  گذشته دکتر احمدی و میسر نشدن  دیدارهای بعدی همه وهمه  مانند پرده سینما از جلوی دیدگانم  بسرعت میگذشتند اما قادر نبودم دوباره و مجددا به روزهای شیرین گذشته در کنار هم  بودن باز گردم؟؟ از بس فکرهای بیهوده کردم به تنگ  آمدم و خسته شدم به دنبال یک چیز بهتر و مناسب تر میگشتم تا از شر این ماجرایی…

ادامه مطلب...

فصل شانزدهم قطار سرنوشت

فصل شانزدهم   در این اندیشه بودم که خدا را شکر از کم محلی من ورود برادرم به اتاق و صحبتهای او مثل اینکه دست بردار نیستند و انگار عروس گمشده خودشون را پیدا کردن و یک گام جلوتر آمدند و تصمیم دارن شرینی بخورن و نامزد کنیم؟!! جوابی در مقابل این حرف برادرم نداشتم نمیدانم چرا او نمیتوانست مرا درک کند وقتی سکوت و غم مرا دید گفت. من نمیگذارم تو هم مثل خواهرت کسی را که ما نمیشناسیم وارد زندگی کنی و درد سرهای آنهم برای ما خواهد بود….لحظه…

ادامه مطلب...

فصل پانزدهم قطار سرنوشت

فصل پانزدهم تاریخ تکرار میشد و تحمل کردن زن برادر و برادرم کار آسانی نبود و برادرم با تحکم دستور میداد و زور میگفت منهم آن دختر بچه مظلوم و سر بزیر نبودم که گفتن پیدا نمیکردم  به یکی از اتاقها را که خیلی دنج و ساکت  دور از آنها بود داخل شدم  خوشبختانه اعصابم کمی آرام گرفت ودر را از داخل قفل کردم وروی تختی دراز کشیدم به اداره و کارم فکر میکردم که به انجا اطلاع ندادم چه خواهد شد؟؟ به  ثریا خانم به دکتر احمدی  به دوستان…

ادامه مطلب...

قسمت چهاردهم قطار سرنوشت

  فصل چهاردهم از دیدن چهره غضبناک برادرم وحشت کردم گفتم. خوش آمدی چرا آنقدر آشفته ای چی شده؟؟  گفت. آمدم که با هم بریم . گفتم. کجا من کار و زندگی دارم نمیتونم هر وقت دلم خواست اداره نرم باید قبلا به من میگفتی! برادرم در حالیکه رگهای گردنش بیرون زده بود و بشدت عصبانی گفت. تا کی میخواهی تنها زندگی کنی ما نمیتوانیم این مسئله را قبول کنیم باید ازدواج کنی. گفتم. باشه اجاز بدین تا من خودم تصمیم بگیرم. برادرم فریاد میزد ، داد بیداد و بیداد…

ادامه مطلب...

فصل سیزدهم قطار سرنوشت

  فصل سیزدهم روزها از پی یکدیگر میگذشت و من تنهایی بر تمامی مشکلاتم غلبه پیدا میکردم برادر و خواهرم مرتب در تماس بودند و خیلی اصرار تا در کنار آنها زندگی را با فردی که نمیشناختم آغاز کنم جوابی درست برای انها پیدا نمیکردم تا از این فکر نادرست انها را منصرف کنم از طرف دیگر دوستم ثریا هم برای زندگی و آینده من نگران بود و دلش میخواست به این تنهایی من خاتمه دهد؟؟ بدین جهت مرا به دوستان زیادی معرفی کرد هر زمان که جشنی بر پا…

ادامه مطلب...

فصل دوازدهم قطار سرنوشت

فصل دوازدهم   ثریا خانم گفت. عزیزم تنها زندگی کردن خیلی سخت ؛همین الان بریم خونه ما الهام هم دیگه پیداش میشه او را هم میبینی؟! گفتم خب یک مقدار طول میکشه تا بیام. خندید و گفت. نگران نباش چراکه خوب شما دخترها را میشناسم ؛ برو زری جان تا میتونی بخودت برس من تا هر زمانیکه آماده بشی صبر میکنم. زود دست بکار شدم  کمد لباسم را زیر و رو کردم  بهترینها را انتخاب نمودم ، آرایش ملایمی به صورتم دادم و گیسوانم را به فرم دلخواه و زیبایی…

ادامه مطلب...

فصل یازدهم قطار سرنوشت

  فصل یازدهم و آنگاه که  ماه بانوی شب با سوزن نقره ای  پولکهای زیبایش را بر پهنه آسمان بی انتهای شب میدوخت وبام بلندش را نقره گون مینمود. هراز گاهی رخساره زیبایش را کامل به ما نمایان میکرد چشم به او میدوختم و با ماه زیبا گفتگوها داشتم , راز دلدادگی وعشقم را برایش فاش میکردم چهره اش خندان میشد، تبسم زیبایش این نوید را میداد که غصه نخور روزی از پس غبارها و پنجره های مه گرفته بر فراز رویاهای به ثمر نرسیده ناگهان خواهد آمد و عشقش…

ادامه مطلب...

فصل دهم قطار سرنوشت

  فصل دهم   دیگه بدیهای خواهر برادر و کلا گذشته خانواده را از یاد برده بودم و اکنون شخص اول زندگیم دکتر احمدی  شده بود و بس!! ندیدنش دشوار بود و دیدنش مرا به وجد میاورد ,اما دکتر بسیار جدی بود وبه غیر از طبابت هدف دیگری نداشت نمیدانم از احساس من بویی برده بود یا خیر ؟؟ زودتر از همه به مطب میشتافتم و سعی میکردم خودم را زیبا سازم , لباسهای شیک و به روز میپوشیدم و خودم را عطراگین مینمودم. صورتم را به زیبایی نقاشی کرده …

ادامه مطلب...

فصل نهم داستان قطار سرنوشت

  فصل نهم دکتر احمدی به دقت به حرفهایم گوش میداد؛  هراز گاهی بعلامت تصدیق / صحبتهای من ویا  بعلامت تاسف سری تکان میداد البته  اینرا پس از باز گو کردن  وقایع و مشکلاتی که در زندگیم وجود داشت؟!! سئوالات زیادی عنوان میکرد؛ سعی میکردم به درستی پاسخ دهم. دکتر پرسید؟ آیا چیزی در زندگی شما هست که از آن رنج میبرد و مدام فکر ت را مشغول میکند. گفتم. بله دکتراما خب خیلی چیزها را نمیشه بیان کرد! دکتر احمدی لبخندی روی لبهایش نمایان گشت گفت. خواهش میکنم زری…

ادامه مطلب...

فصل هشتم قطار سرنوشت

 فصل هشتم الهام دختر ثریا خانم دست منو گرفت و برد به سالن ورزش که در گوشه ای از ویلا قرار داشت برای ورزش همه امکانات موجود بود پرسید؟ با ورزش چطوری گفتم. بدم نمیاد با دوستانم ورزش کنم، ادامه دادم خوشبحال شما که همیشه برایتان مهیاست! گفت عزیزم تو هم میتونی هر وقت دوست داشتی اینجا بیایی و  ورزش کنی .گفتم ممنونم عزیزم حتما… ساعتی با هم بسکتبال بازی کردیم. گفتم حالا فهمیدم چرا اندام به این رشیدی و زیبایی داری ! الهام خندید و گفت :”چشمهای شما زیبا…

ادامه مطلب...