حسادت

    حسادت متاسفانه باید اعتراف کرد  که اگر چنانچه این حس ناخوشایند بیحد و بیمار گونه گردد ،بزرگترین آسیب اش را ابتدا بخود آن شخص میرساند!؟ با اتلاف وقت، ببطالت گذراندن اوقات گرانبها، غافل شدن از مشکلات خود، بهدر دادن نیرویی که صرف کنکاش کردن زندگی دیگران میکند، فکر واندیشه خود را درگیر نقشه شوم و ماهرانه ای که از اوج پایین کشیدن افرادموفق است و آنرا با لجاجت تمام به انجام میرساند؟! که اگر تمامی این فرصتها را با ممارست در کارهای خویش میکرد؛ مدتی نمیگذشت که خود…

ادامه مطلب...

آقای نویسنده قسمت نهم

 انگشتری پیدا کرده بودند، به نظر میرسید که بسیار ارزش بالایی داشته و مربوط به شخص سرمایه داری میباشد! جستجو برای یافتن صاحب این انگشتری شروع شد؟ همچنین برای یافتن کامل مدارک؛ اقدامات لازم بعمل میامد. جستجو های فراوان و گفتگو با فروشندگان جواهرات تک و فاخر را از آدرس فروشنده و فروشگاه بسیار بزرگی پیدا کردند که گمان بردند خود همان محل باشد. فروشنده بدقت به جواهر نگاه کرد و گفت. « این انگشتر قدیمی هست توی دفاتری که قبلا اسامی خریداران را ثبت میکردیم نام خریداران نوشته شده؟…

ادامه مطلب...

سکه

سکه   گاه باین فکر میکنیم که چرا امر مقدس ازدواج را جوانان پشت گوش میندازندو همانند گذشته کسی مایل به ازدواج و سر و سامان گرفتن نمیباشد؟! دلایل متعدی را میتوان عنوان کرد؟ موارد اقتصادی اولین مسئله ای که از طرف آنها بیان میگردد! سن ازدواج بالا رفته و بیقین کمتر جوانان رغبت خود را باین مسئولیت خطیر نشان میدهند! متاسفانه اگر کسی هم تصیمیم خودش را گرفت و با عشق ازدواج نمود، باید گفت مسئله بغرنج تر دیگری گریبانش را خواهد گرفت؟! با علم براینکه، هیچ آدم عاقلی…

ادامه مطلب...

فصل خزان

فصل خزان درخت ستبر تنومندی هستم استوار و قد کشیده ، متصلم به زنجیر بسیار محکمی از ریشه ها بقعر زمین، با این خاک عزیزم گره خورده عجین شدم، سخت وابسته باین مرز و بوم هستم. اگر این دارایی را از من بگیرند، بی امان خشک خواهم شد ریشه ام در مکان دیگری پا نمیگیرد و برگهایم از دوری این خاک با اشک و آه بر زمین خواهند ریخت؟ من دلبسته هوای شهرم میباشم آنجاییکه از زمین روزی سر بر آوردم و نبض ام برای بودن در این آبادی به…

ادامه مطلب...

به یاد بهار جنوب

بهار جنوب ای شهر پر افتخار و شرجی جنوب. ای عروس زیبایی که همواره بر تارک زمان خواهی نشست. نمیدانم از غروبهای دلانگیز وصف نشدنی و منحصر بفردت باید گفت یا گرمترین ساعت روز تابستانیت. آنقدر با عشق در دلها جای داری که نمیتوان فراموش کرد قایقران فداکار و آفتاب سوخته ایکه همه را نجات دادو نهایتا خودش جانش را در این راه از دست داد!؟ چگونه از حرارت و گرمی مهربانانه مردمانت باید دادسخن کرد و اعتراف نمود که از بودن و همنشینی در آن شهر نور امید بدلها…

ادامه مطلب...

مسخ شده

مسخ شده   زندگیها بسیار ساده اما توام با عشق میچرخید. یکی از آنها همان چهارپایه چوبی زمستانی که چند کاره بود و بعنوان میز های مختلفی از آن استفاده میشد را باید نام برد ؟ گاه از آن برای شب زنده داری و خوردن شب چره، میوه و تنقلات، گپ زدن دوستانه با اقوام دور و نزدیک استفاده میکردند. دورهمیها با گرمی و عشق برقرار میشد . بیشتر اوقات برای نوشتن مشق شب بچه ها بهترین میز تحریر دنیا بحساب میآمد. بکرسی تکیه کردن و ساعتها خوابیدن همانا تنبل…

ادامه مطلب...

داستان کوتاه به اسم یک انسان

ن داستان کوتاه یک انسان هراز گاهی از پنجره اتاقم به بیرون نگاه میکردم، روی شاخه درخت کهنسالی هر روز بلبلی با بال و پر رنگین و زیبا ماوا میگرفت و می نشست آواز سر میداد انگار غزلهای عاشقانه میخواند! من بآن نوا عادت کرده بودم و اگر روزی از این پرنده زیبا خبری نمیشد دلم میگرفت و چشمان منتظرم از هر سو بجستجوی او میپرداخت. در جوانی یکبار دچار احساسی شدید شدم، سخت و طاقت فرسا؟ شعله این عشق سوزان آنچنان آتش زد بهستی ام که خاکستری از من…

ادامه مطلب...

حقیقت تلخ

داستان کوتاه حقیقت تلخ مردی با ظاهری دلفریب و بسیار آراسته پشت فرمان اتومبیل لوکس خودش در حال حرکت است، به اطراف خوب نظاره کرده همه مردم را یک بیک ورانداز میکند. ناگهان جلوی پای زنی که نشان میداد وضع مادی خوبی دارد و منتظر تاکسی ایستاده تو قف کرده، بسیار مودبانه از او در خواست میکند که زن را بمقصد برساند؟ با یک مقداری مکث و تردید از طرف زن اما مرد با آن ظاهر دلفریب و زبان چرب و نرمی که دارد باعث میشود که زن بلاخره راضی…

ادامه مطلب...

آقای نویسنده قسمت نهم و دهم

انگشتری پیدا کرده بودند، به نظر میرسید که بسیار ارزش بالایی داشته و مربوط به شخص سرمایه داری میباشد! جستجو برای یافتن صاحب این انگشتری شروع شد؟ همچنین برای یافتن کامل مدارک؛ اقدامات لازم بعمل میامد. جستجو های فراوان و گفتگو با فروشندگان جواهرات تک و فاخر رااز آدرس فروشنده و فروشگاه بسیار بزرگی را پیدا کردند که گمان بردند خود همان محل باشد. فروشنده بدقت به جواهر نگاه کرد و گفت. « این انگشتر قدیمی هست توی دفاتری که قبلا اسامی خریداران را ثبت میکردیم نام خریداران نوشته شده؟…

ادامه مطلب...

آقای نویسنده قسمت دهم

بدون مدارک لازم که هیچکدام از اینها مدرک قویی نیستند که به من تهمت میزنید! همان لحظه قاضی بلند گفت. « لطفا دکتر رابرت را وارد کنید همه حاضرین مات و مبهوت دم در دادگاه و ورد دکتر را با تعجب نگاه میکردند!» مارگیریت که با نگرانی و غم فراوان ناظر بر این دادگاه چارلی خائن بود از دیدن دکتر رابرت نامزد و شهردار که فکر میکرد کشته شده نقش بر زمین شد! دادگاه در یک آن بهم ریخت و همهمه افتاد با زدن قاضی بر روی میز در فضای…

ادامه مطلب...