“من یک موز بودم” بخش نخست

“من یک موز بودم” وقتی که عمو جبار من را همراه خودش به خانه آورد ، شستم هم خبر دار نبود که در آینده ای نزدیک یا شاید هم دور چه اتفاقی ممکن هست بیفته  و کسی هم از قبل به من خبر نداده بود و چیزی نگفته بود . احتمال این هم باید داد که گفته بودند و من فراموش کرده بودم. درستی یا نادرستی این احتمال معلوم نیست ولی در بین  موز ها این شایعه وجود دارد.  ولی من به شخصه، این را بخاطر نمی آورم و از نظر…

ادامه مطلب...

رقص تغییر

رقص تغییر پاییزِمن، غمت هم زیباست .وقتی پر بغض یه گوشه ی دنج ،به این همه تغییرات نگاه می کنم،از خودم بیخود می شم ،همه ی غمامو از یاد می برم ، تو چقدر رازآلودی . پاییزِ زیبایِ من، توبرام یه اتفاق پر معنایی . برگ های درختات اسطوره هایی بی مانندند. همیشه تصورم بر اینه که برگهای پاییزی یه پیام خاص برای ما دارن .اونا خودشون رو به رقص تغییر می سپرند .رنگی شدن و متفاوت بودن رو انتخاب می کنند، این تغییر رو حتی به قیمت افتادن می…

ادامه مطلب...

فصل دهم داستان گمشده

  فصل دهم سال تحصیلی جدید شروع میشد وارد کلاس بسیار بزرگی شدیم یکی از صندلیها را انتخاب کردم که به همه طرف مسلط باشم. کم کم دوستان همکلاسی وارد میشدند و هر کدام طرفی می نشستند. مرد جوانی که اصلا استادی به سن و سالش نمیخورد و هیچ عکس العملی از طرف دوستان انجام نگرفت اما با کمال ناباوری یکراست بطرف میز و صندلی استاد رفت ؛ شروع به صحبت و معرفی خودشان کردند؟ انگاه بچه ها دانستند که این جوان مرتب و کم سن و سال در واقع…

ادامه مطلب...

یک: ترس / دو: صبح وزندگی

یک: ترس چه دنیای ترسناک داریم .ترس با ما زاده شده ، ترس تبلور حس عدم اعتماده .داستانی تکراری از ازل .همیشه یه چیزی هست که ازش بترسی .نمی دونم بگم یه حس بد یا خوب . تعبیرهایی که ازش میشه، متفاوته . فقط می دونم ترس تلفیق چند حس به صورت همزمانه . یه حس تنها نیست. ریشه و منشا متفاوتی هم داره .گاهی از سالهای خیلی دور میاد گاهی زاییده ی حاله. حتی تربیت هم در بوجود اومدن و بودن اون تاثیر گذاره . هرچی هست برای من…

ادامه مطلب...

فصل هشتم داستان گمشده

فصل هشتم بلاخره زمان بسرعت سپری شد و عقربه ها تند تر از گذشته بر گرد زمان چرخیدند  و چرخیدند تا اینکه به روز آزمون دانشگاه نزدیک شدیم. به همین مناسبت جشنی در کلاس کنکور با حضور همه دوستان و استادان بر گزار شد؟! و تمامی سئوالهای بی جواب  به پاسخ صحیح خود رسیدند.. دیگر برای هیچکدام از بچه ها نکته ابهامی باقی نگذاشت؛ همه شادان و خوشحال شرینی پخش میکردند و آرزوی موفقیت برای یکدیگر داشتند. روز قشنگی البته همراه با دلهره بر گزاری امتحان فرادی آن روز؛ دقایق…

ادامه مطلب...

فصل هفتم گمشده

فصل هفتم پس از بهبودی پدرم روحیه بسیار عالی در وجودم احساس میکردم!! همراه با رضا نامزدم به کلاس قدیمی پر ماجرا وارد شدیم. زهره در کنار فرهاد نشسته بود و با دیدن ما از جایش بر خاست و بطرف من با لبخند پیش میامد! بر گونه زهره بوسه زدم و دستش را گرفتم و در جای خودمان روی نیمکت اول نشستیم. زهره مژده جشن عقد خودشان را نزدیک اعلام کرد و گفت : هیچ میدونی مدت زیادی از خدمت فرهاد باقی نمانده؟ گفتم: بله عزیزم تقریبا اطلاع داشتم یکی…

ادامه مطلب...

جبر مطلق

  جبر مطلق من در جایی چشم به جهان گشودم و زندگیم رو شروع کردم که کلمه جبر مطلق با خون مردمانش عجین شده. مصداق جبر مطلق شامل همه آدمای این کره خاکی می شه، اونها در جبر مطلق به زندگی ناخواسته دعوت می شوند و به جبر مطلق آن رو تجربه می کنند .ولی در تکه ای از این گوی پر ماجرا بسیار پر رنگتر از سایر نقاط دیده می شه .اونجا حتی به جبر مطلق در گوشت نجوا میشه که پیرو چه آیین و مسلکی باشی ،اونم فقط…

ادامه مطلب...

لوسی قسمت چهارم

چهار روز آن‌جا بودیم. بعد‌از ظهرِ روز آخر گفت:«بیا تا گورستان قدمی بزنیم. تازه جسد مادرم را سوزانده‌ بودند. بنابراین هیچ دلیلی برای برگشتن به چنین مکان‌های دردناکی که مادر را از ما جدا کرده ‌بود وجود نداشت. بااین‌حال، حدس می‌زدم در حال و هوای او مرگ آن‌قدر نزدیک بود که رفتن به قلمرو مرگ برای او آسان می‌نمود. اما به نظر می‌رسید این فقط یکی از جهاتی است که تا به‌حال در پیاده‌روی‌هامان در روستا در پیش نگرفته بودیم، اماکنی که او معتقد بود همراه با نام‌گذاری من متعلق…

ادامه مطلب...

آرش قسمت پایانی

+++ اره، درسته ما خوب نبودیم ولی بدم نبودیم. دست خودمون نبود که این بودیم. سرشتمون این جوری بوده. اصلا نفهمیدیدم خدا ما را واسه چی ساخت. آخی که کجا بود این رو خوندم: خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش از عذاب خلق و من، یارب چه ات منظور بود +++واسه چی ما را ساختی؟ که گند بزنیم به زندگی این و اون؟ برینیم تو اوغات فراغت بقیه؟ این بود هدفت از ساختن ما فقط؟ دس خوش بابا دس خوش+ +++ لامصب بدن درد چند…

ادامه مطلب...

آرش قسمت دوم

آرش و ما هممون به نوعی معتاد هستیم. همین غرور هست که در زندگی انسان را به زمین میزنه. هر کسی که ادعا داره برای من اجباری وجود نداره به قول دوستان گوز ناشتا میکنه. حرف بی خودی بیش نیست. خود زندگی یک اجباری بیش نیست. در کل سه دسته آدم در مقابل این مسئله وجود دارن. یک دسته که اصلا نمیدونن و نمیخوان که بدونن و خوشا به احوالشان هست. دسته دوم میدونند و خودشون را به احمقی میزنند و خودشون را به زیبایی هرچه تمام تر گول میزنند.…

ادامه مطلب...