حقیقت تلخ

داستان کوتاه حقیقت تلخ مردی با ظاهری دلفریب و بسیار آراسته پشت فرمان اتومبیل لوکس خودش در حال حرکت است، به اطراف خوب نظاره کرده همه مردم را یک بیک ورانداز میکند. ناگهان جلوی پای زنی که نشان میداد وضع مادی خوبی دارد و منتظر تاکسی ایستاده تو قف کرده، بسیار مودبانه از او در خواست میکند که زن را بمقصد برساند؟ با یک مقداری مکث و تردید از طرف زن اما مرد با آن ظاهر دلفریب و زبان چرب و نرمی که دارد باعث میشود که زن بلاخره راضی…

ادامه مطلب...

آقای نویسنده قسمت نهم و دهم

انگشتری پیدا کرده بودند، به نظر میرسید که بسیار ارزش بالایی داشته و مربوط به شخص سرمایه داری میباشد! جستجو برای یافتن صاحب این انگشتری شروع شد؟ همچنین برای یافتن کامل مدارک؛ اقدامات لازم بعمل میامد. جستجو های فراوان و گفتگو با فروشندگان جواهرات تک و فاخر رااز آدرس فروشنده و فروشگاه بسیار بزرگی را پیدا کردند که گمان بردند خود همان محل باشد. فروشنده بدقت به جواهر نگاه کرد و گفت. « این انگشتر قدیمی هست توی دفاتری که قبلا اسامی خریداران را ثبت میکردیم نام خریداران نوشته شده؟…

ادامه مطلب...

آقای نویسنده قسمت دهم

بدون مدارک لازم که هیچکدام از اینها مدرک قویی نیستند که به من تهمت میزنید! همان لحظه قاضی بلند گفت. « لطفا دکتر رابرت را وارد کنید همه حاضرین مات و مبهوت دم در دادگاه و ورد دکتر را با تعجب نگاه میکردند!» مارگیریت که با نگرانی و غم فراوان ناظر بر این دادگاه چارلی خائن بود از دیدن دکتر رابرت نامزد و شهردار که فکر میکرد کشته شده نقش بر زمین شد! دادگاه در یک آن بهم ریخت و همهمه افتاد با زدن قاضی بر روی میز در فضای…

ادامه مطلب...

آقای نویسنده قسمت هشتم

چارلی پس از شنیدن جواب مثبت مارگیریت شهر را آیین بست و با خوشحالی فراوان خیلی بسرعت میخواست که مراسم را شروع کند اما مارگیریت جلوی اینکار او را گرفت و گفت. « دست نگهدار دوسال دیگر ازدواج ما صورت خواهد گرفت فعلا نامزد میمانیم تا من آمادگی خودم را برای ازدواج بتو اعلام میکنم؟ » چارلی عاشق قبول کرد که ازدواج به دوسال دیگر موکول شود؟ چارلی سر از پا نمیشناخت بگمان اینکه مارگیریت هم بلاخره تسلیم خواسته های او شده، شاید دیگر هیچ غمی ندارد، میرفت به همه…

ادامه مطلب...

آقای نویسنده قسمت هفتم

همه انگار فقط انتظار این همکاری را خودشان از من خواسته باشند جواب مثبت دادند! خوشحال شدم که تنها نیستم و در این غم و ماتم کسان دیگری را هم شریک دارم و از مساعدتهای آنها مطمئن هستم؟! بی شک دریغ نخواهند کرد. آنقدر خوشحال شدم که نزدیک بود از خوشحالی فریاد بکشم! مادرم با دیدن چهره شاداب و خندان من پس از مدتها اندوه گفت. «عزیزم چی شده مارگیریت اتفاق خوبی افتاده؟! » گفتم. «بله مادر اما نه حالا بلکه همین روزها خواهد افتاد! » مادرم با تعجب در…

ادامه مطلب...

امان خدا!

امان خدا! تو را هم می سپارم به  امان خدا  مثل همه آنهایی که مرا به امان خدا سپردند مثل تو که سپردن به امان خدا را بر ابرام ماندن ترجیح دادی تو را به دست حوادث خوب روزگار می سپارم تو رامی سپارم به آب  به آیینه و به هر چه که در دنیا خوشی اش می نامند اما تو! مرا به  امان خدا نسپار! بگدار خدا خودش چتری از امان  بالای سرم بیفکند!   سحر  30 مای 2021 . وین

ادامه مطلب...

شبیه تاریخ ایرانم!

  شبیه تاریخ ایرانم! شبیه تاریخ ایرانم!گاه پر از فرازگاه پر از فرود گاه انقلاب می کنم، بنیان می افکنمشبیه ۵۷ سیاستم گل می کند گاهی بی هیچ دلیلبریتانیا می شوم در لژم، فراماسون!  روسیه می شوم گاهینشانه می رومقلب عباس میرزا را گاه مثل شیخ جنید تارک می شوم در خانقاه گاه رئوفم، کمی مهرباناز کریم خان فراتر بی بی مریم می شوم گاهیفاتح پایتخت دل ها  گاه خسته ام از فتحعلی شاه بودنپس می دهم دل های تصرفی را گاه امیر دارالفنونم گاه ملی می کنمسر سخت تر…

ادامه مطلب...

پیکی از دارالفنون

هوقربان خاکپاى جواهرآساى مبارکت شوم!  مستدعى از خاکپاى مبارك چنان است که در این مسئله حکم فرموده، . الامرالاقدس الاعلى مطاع! ما نیز پیگیر آن جوانک سیه موی شدیم. این اوقات شنیده میشود و هم مخبری برایمان خبر آورده است  که باز هم آن جوانک سپید روی سیه موی ….. چه نام داشت؟ به خاطر داشتیم  ! بس که بی وقفه  به غایت سرعت حرافی می کند  …. هادی نامی بود که خضابش می گفتند…. به گمانم!  این نوبت باز تیاتر در آورده پا در کفش پهلوانان می کند و…

ادامه مطلب...

کاش امشب خوابم ببرد!

کاش امشب خوابم ببرد! فردا باید خودم برای خودم هدیه بخرم خودم را به یک قهوه دعوت کنم خودم با خودم جشن بگیرم یک خودکار تازه بخرم….  یا یک کیف،شایدهم یک رژ …. فردا باید خودم با خودم خوش باشم فردا باید یک بار دیگر به خودم نشان بدهم که قوی ام، استوارم، شکست ناپدیرم، و باز هم تلاش می کنم؛ فردا باید شروع هر چه  اتفاق خوب است در دنیا باشد فردا باید انبوهی کار برای خودم بتراشم فردا باید خودم قلب تنهایم را بغل کنم و مرهم دردش…

ادامه مطلب...

چمدان

  چمدان_____چمدان را نمیدانم برای اولین بار چه کسی درست کرد،وقتی قرار باشد همه چیزت را بگذاری توی چمدان و به راهی بروی که درباره اش هیچ نمی دانی،چشمهایت به این سو و آن سوی خانه می دود که مبادا چیزی را جا بگذاری.چمدان پر می شود،اما هنوز حجمِ وسیعی از آن خالیست.چیزهای زیادِ دیگری هست که باید تویِ چمدان بگذاری.کودکیهایت،مثلِ مسواک و خمیر دندان یک پایِ ثابتِ چمدان می شود.می خواهی همه ی آن روزهایِ خوب را با خودت ببری،کودکی هایت که مثلِ خوابِ ظهرهای تابستان،زیرِ لِک و لِکِ…

ادامه مطلب...