فصل دوازدهم قطار سرنوشت

فصل دوازدهم   ثریا خانم گفت. عزیزم تنها زندگی کردن خیلی سخت ؛همین الان بریم خونه ما الهام هم دیگه پیداش میشه او را هم میبینی؟! گفتم خب یک مقدار طول میکشه تا بیام. خندید و گفت. نگران نباش چراکه خوب شما دخترها را میشناسم ؛ برو زری جان تا میتونی بخودت برس من تا هر زمانیکه آماده بشی صبر میکنم. زود دست بکار شدم  کمد لباسم را زیر و رو کردم  بهترینها را انتخاب نمودم ، آرایش ملایمی به صورتم دادم و گیسوانم را به فرم دلخواه و زیبایی…

ادامه مطلب...

فصل یازدهم قطار سرنوشت

  فصل یازدهم و آنگاه که  ماه بانوی شب با سوزن نقره ای  پولکهای زیبایش را بر پهنه آسمان بی انتهای شب میدوخت وبام بلندش را نقره گون مینمود. هراز گاهی رخساره زیبایش را کامل به ما نمایان میکرد چشم به او میدوختم و با ماه زیبا گفتگوها داشتم , راز دلدادگی وعشقم را برایش فاش میکردم چهره اش خندان میشد، تبسم زیبایش این نوید را میداد که غصه نخور روزی از پس غبارها و پنجره های مه گرفته بر فراز رویاهای به ثمر نرسیده ناگهان خواهد آمد و عشقش…

ادامه مطلب...

فصل دهم قطار سرنوشت

  فصل دهم   دیگه بدیهای خواهر برادر و کلا گذشته خانواده را از یاد برده بودم و اکنون شخص اول زندگیم دکتر احمدی  شده بود و بس!! ندیدنش دشوار بود و دیدنش مرا به وجد میاورد ,اما دکتر بسیار جدی بود وبه غیر از طبابت هدف دیگری نداشت نمیدانم از احساس من بویی برده بود یا خیر ؟؟ زودتر از همه به مطب میشتافتم و سعی میکردم خودم را زیبا سازم , لباسهای شیک و به روز میپوشیدم و خودم را عطراگین مینمودم. صورتم را به زیبایی نقاشی کرده …

ادامه مطلب...

دروغ / ۳

اَشَه نویسنده: دکتر بیژن شاهمرادی – ۱۳۸۸/۱٢/٥سرود زرتشتراه در جهان یکیست و آن راهِ راستیست. اش ( ash ) : رسیدن ، رفتن . ( فرهنگ واژه های اوستا – احسان بهرامی – ص 160) اشَه ( asha ) : 1- فراوانی فراخی .2- دانه خورد شده ، آرد 3- راستی ، درستی ، پاکی ، پارسائی ، دستور دهنده پاک سپنتائی 4- نماز اشم وهو 5- اشا وهیشتا (اردیبهشت ، سومین از هفت امشاسپندان ) 6- نام روز سوم هر ماه 7- نام دومین ماه سال ( اردیبهشت )(…

ادامه مطلب...

فصل نهم داستان قطار سرنوشت

  فصل نهم دکتر احمدی به دقت به حرفهایم گوش میداد؛  هراز گاهی بعلامت تصدیق / صحبتهای من ویا  بعلامت تاسف سری تکان میداد البته  اینرا پس از باز گو کردن  وقایع و مشکلاتی که در زندگیم وجود داشت؟!! سئوالات زیادی عنوان میکرد؛ سعی میکردم به درستی پاسخ دهم. دکتر پرسید؟ آیا چیزی در زندگی شما هست که از آن رنج میبرد و مدام فکر ت را مشغول میکند. گفتم. بله دکتراما خب خیلی چیزها را نمیشه بیان کرد! دکتر احمدی لبخندی روی لبهایش نمایان گشت گفت. خواهش میکنم زری…

ادامه مطلب...

فصل هشتم قطار سرنوشت

 فصل هشتم الهام دختر ثریا خانم دست منو گرفت و برد به سالن ورزش که در گوشه ای از ویلا قرار داشت برای ورزش همه امکانات موجود بود پرسید؟ با ورزش چطوری گفتم. بدم نمیاد با دوستانم ورزش کنم، ادامه دادم خوشبحال شما که همیشه برایتان مهیاست! گفت عزیزم تو هم میتونی هر وقت دوست داشتی اینجا بیایی و  ورزش کنی .گفتم ممنونم عزیزم حتما… ساعتی با هم بسکتبال بازی کردیم. گفتم حالا فهمیدم چرا اندام به این رشیدی و زیبایی داری ! الهام خندید و گفت :”چشمهای شما زیبا…

ادامه مطلب...

زيباترين هياهو…

زيباترين هياهو…دير زمانيست كه انسانيت خفه شده است به دست نابخردان جلاد. دير زمانيست كه انسانيت رنگِ باخته ي بي رنگي به خود مي پاشد در همهمه پر از سياهي. دير زمانيست كه ديگر آفتاب رنگ و بوي خود را گم كرده! دير زمانيست كه دخترك بهاري در تخت تابستانه اش لالايي پاييز را با اشك غم آلود برف مي سرايد و بادهاي انتظار او تا ماوراي ذهن آسمان مي رود و به ناكجاي بي ستاره ها مي رسد. دير زمانيست چشم ها خشكيده از اشك خوشِ احساس شده اند.…

ادامه مطلب...

روزی روزگاری

روزی روزگاریروزی روزگاری ،در پستوی خیالم دنبال تو می گردم. روزی روزگاری، تو را دوباره پیدا خواهم کرد. غبار نشسته بر روی تو را با کف دستانم پاک خواهم کرد. روزی روزگاری ، با فراخ بال و فارغ از دلهره و تشویش تو را صفحه به صفحه ورق خواهم زد .بی دغدغه ی فردا فقط تو را مرور خواهم کرد. به تلخیهایت می خندم که دیگر به کامم تلخ نیستند و به شیرینی هایت لبخند می زنم که مرورش هم مرا پر از حس خوب و شادمانی می کند. دل…

ادامه مطلب...

قطار سرنوشت فصل هفتم

  فصل هفتم  با صدای زنگ تلفن اندکی بخودم آمدم شماره مربوط به ثریا خانم بود زود پاسخ دادم. بله بفرمایید  سلام من ثریا هستم آنقدر از شنیدن صدایش خوشحال شدم که دست و پایم را گم کرده بودم به پته پته افتادم سلام ثریا خانم حالتون چطوره خوب هستین گفت. عزیزم حالا که صدای شما را میشنوم بسیار عالی هستم. گفتم. منهم همین احساس را دارم .گفت. صحبت را کوتاه میکنم من امروز فرصت  دارم شما هم قطعا مرخصی دارید؟؟ گفتم. بله گفت. آدرس منو که داری؛ پس منتظرت…

ادامه مطلب...

قطار سرنوشت فصل ششم

  فصل ششم گفتم. همانطور که برای شما رازم را افشا کردم و در حقیقت دردل چندین ساله را باز نمودم که تا بحال یقینا جرات باز گو کردن انرا هم نداشتم اما شما را کاملا قابل اطمینان و خیلی متشخص دیدم که نا خود آگاه سفره دلم باز شد و مشکلاتم را در میان گذاشتم… دکتر ثریا در حالیکه شادی از چشمانش میبارید با لبخند محبت آمیزی گفت. عزیزم هم اکنون یک قدم جلو گذاشتیم زیرا شما به من اعتماد کردید، واین خودش جای بسی شادمانی دارد؟!  زری جان…

ادامه مطلب...