فصل پنجم قطار سرنوشت

  فصل پنجم ثریا خانم تا آن لحظه ساکت نشسته بود و به حرفهای همراهان گوش میداد. خانم دکترگفت:  شما خانمها خیلی بد بین هستید وخواهش میکنم از حرفهای من ناراحت نشید؛ بدون شناخت دیگران آنها را زود مورد قضاوت قرار میدهید؟ ضمنا شما در مورد مردان هم خیلی عجولانه نظر دادید. مریم گفت واقعا حرفها عین حقیقت هست واین بلایی بود که بر سرم آمد؛ شما بودید نظر دیگری پیدا میکردید؟؟ کاملا درسته اما همه مردان را در یک کفه ترازو میگذارید قدر و اندازه شخصیت و انسانیت همه…

ادامه مطلب...

بهار زمستان غربت

آغاز سال رو دوست داشتم از سفیدی ها بنویسم ,از لبخندها و از اتفاقات خوب . دل درد مند رو نمی تونی مجبور به این کار کنی . آنچنان غرق ماتم هم وطنان هستم که آسمون رو در غباری غلیظ و زمین رو در تلی از خاکستر می بینم. آرزوهایی که پر پر شد. رویاهایی که به باد رفت ،جانهایی که گرفته شد . چرا و به چه علت ؟ مخلص کلام همه ی آنها به دنبال اندکی آزادی و آرزویی نچندان عجیب و غریب و رویایی دست یافتنی پر…

ادامه مطلب...

فصل سوم قطار سرنوشت

  فصل سوم  از پنجره قطار به بیرون نگاه میکردم حمید را از پشت سر میدیدم که غم و اندوه عمیقی دارد و کمی خمیده شده با شانه های افتاده مثل بازنده ها راه میرفت. برایم دردل میکرد که با آمدن به این شهر چگونه گرفتار بازی کثیفی شده که غیر از نابودی ثمر دیگری عایدیش نشده حمید با اشک و آه ادامه میداد.  چند نفر که دستم را خوانده بودند بعنوان بازی دوستانه مرتب پولهای مرا با تقلب از چنگم در میاوردند و بالا میکشیدند، هنگامیکه بخودم آمدم دست…

ادامه مطلب...

رنگین کمانی از رنگ سیاه/ محمد امین زینلی

  رنگین کمانی از رنگ سیاه  محمد امین زینلی مقدمه     بعضی از حرف ها را باید در لفافه گفت، بعضی از مشکلات را باید در قالب کنایه بیان کرد، بعضی چیزها را باید به در گفت تا دیوار بشنود، ولی درد من زخمی بود که باید رک و راست در چشم های طرف مقابل فریاد زد  و حال بهم خوردنش را لمس کرد.     داستان من  و ما، داستان غم انگیز  ، واقعی  و دل بهم زنی بود، که تا به زبان می آمد مثل سوسک سقط شده در…

ادامه مطلب...

فصل اول قطار سرنوشت

فصل اول « قطارسر نوشت» با شکستن و انفجار چیزی شبیه بمب از جا پریدم؟! سیمین خواهر شوهر پری هم در کنارم بود، تازه گرم گفتگو شده بودیم که از این صدا  نزدیک بود قالب تهی کنیم ؛ با وحشت و ترس با هم گفتیم. صدای چی بود؟ و با شتاب بطرف اتاق دویدیم!  از خرده شیشه ها و ادامه آن نعره های مجید شوهر خواهرم تازه به عمق فاجعه پی بردم.  در حالیکه  با خشم و غضب آینه و شمعدان عقد را پرتاب میکرد، تکه های آن مثل پولک…

ادامه مطلب...

فصل هجدهم روزهای گمشده

  فصل هجدهم من و فرهاد نا باورانه روبروی هم قرار گرفته بودیم! آنقدر حرفها برای گفتن داشتم اما تمام واژه ها و لغات را از یاد برده بودم؛ مانند برگهای پاییزی واژه ها پراکنده شده، نمیدانستم چگونه کلمات را در کنار یکدیگر بگذارم و آنچنان جمله عاشقانه ای بسازم و تقدیم او کنم که رنج بیشمار مرا طی این مدت هجران خالصانه بیان کند… این را خوب میدانستم که خوابم درست بود و با دیدن آن، فرهاد را پیدا کردم؟ فرهاد چیزی نمیگفت کاملا عین همان رفتار را داشت…

ادامه مطلب...

روزی روزگاری

روزی روزگاریروزی روزگاری ،در پستوی خیالم دنبال تو می گردم. روزی روزگاری، تو را دوباره پیدا خواهم کرد. غبار نشسته بر روی تو را با کف دستانم پاک خواهم کرد. روزی روزگاری ، با فراخ بال و فارغ از دلهره و تشویش تو را صفحه به صفحه ورق خواهم زد .بی دغدغه ی فردا فقط تو را مرور خواهم کرد. به تلخیهایت می خندم که دیگر به کامم تلخ نیستند و به شیرینی هایت لبخند می زنم که مرورش هم مرا پر از حس خوب و شادمانی می کند. دل…

ادامه مطلب...

فصل سیزدهم روزهای گمشده

  فصل سیزدهم پدرم روزهای روشن و زیبایی را پس از تمام سختیهای بیشماری که کشیده بود می دید. خانوده ای را که ابدا به خاطرش خطور نمیکرد روزی آنها را بیابد؛ موفق شد از نزدیک ببیند. در حقیقت با کمک خیر خواهانه زهره و پا در میانی او در کارها توانست به خواسته خودش برسد! مریم ادامه داد. « ما با خانواده عمو زندگی میکنیم و خاطرات تلخ عمو حمید جدا شنیدنی ایست، هر شب مدتی به این صحبتها میگذرد و او یادی از پدر بزرگ و مادر بزرگم…

ادامه مطلب...

من یک موز بودم، بخش دوم

وقی که عمو جبار رنگ آلوچه ای تازه داماد را دید دلش برای او سوخت.   او یک چشمک به تازه داماد زد و من را که از همه ی میوه ها بیشتر توی چشم بودم را از روی میز برداشت ، پوست کند و به تازه داماد داد و گفت : بزن جوون اول زندگی که فشارت افتاده،. با این شکست های کوچک نباید نا امید بشی و زود جا بزنی. و بعد ها ها ها زد زیر خنده . خاله فرشته یه نگاه بد بهش کرد و بهش…

ادامه مطلب...

فصل دوازدهم داستان گمشده

فصل دوازدهم روزها یکی پس از دیگری با لحظات تلخ و شیرین از جلوی نظر ما همچون پرده سینما رد میشدند، آنقدر با شتاب فقط  تنها جای اثر پای آنها در ذهن و فکر ما باقی میماند. دانشگاه مثل همیشه دروس زیاد و سر سام آور؛ بدون شک  به امید آینده ای روشن که خانواده را از موفقیت خود به خوشحالی برسانم ،نه تنها تمام این سختیها را با جان و دل می پذیرفتم ، بلکه سهل و آسان هم بنظرم میرسید؟!! به آن روزی که فرهاد و زهره جشن…

ادامه مطلب...