روزی روزگاری

روزی روزگاریروزی روزگاری ،در پستوی خیالم دنبال تو می گردم. روزی روزگاری، تو را دوباره پیدا خواهم کرد. غبار نشسته بر روی تو را با کف دستانم پاک خواهم کرد. روزی روزگاری ، با فراخ بال و فارغ از دلهره و تشویش تو را صفحه به صفحه ورق خواهم زد .بی دغدغه ی فردا فقط تو را مرور خواهم کرد. به تلخیهایت می خندم که دیگر به کامم تلخ نیستند و به شیرینی هایت لبخند می زنم که مرورش هم مرا پر از حس خوب و شادمانی می کند. دل…

ادامه مطلب...

فصل سیزدهم روزهای گمشده

  فصل سیزدهم پدرم روزهای روشن و زیبایی را پس از تمام سختیهای بیشماری که کشیده بود می دید. خانوده ای را که ابدا به خاطرش خطور نمیکرد روزی آنها را بیابد؛ موفق شد از نزدیک ببیند. در حقیقت با کمک خیر خواهانه زهره و پا در میانی او در کارها توانست به خواسته خودش برسد! مریم ادامه داد. « ما با خانواده عمو زندگی میکنیم و خاطرات تلخ عمو حمید جدا شنیدنی ایست، هر شب مدتی به این صحبتها میگذرد و او یادی از پدر بزرگ و مادر بزرگم…

ادامه مطلب...

من یک موز بودم، بخش دوم

وقی که عمو جبار رنگ آلوچه ای تازه داماد را دید دلش برای او سوخت.   او یک چشمک به تازه داماد زد و من را که از همه ی میوه ها بیشتر توی چشم بودم را از روی میز برداشت ، پوست کند و به تازه داماد داد و گفت : بزن جوون اول زندگی که فشارت افتاده،. با این شکست های کوچک نباید نا امید بشی و زود جا بزنی. و بعد ها ها ها زد زیر خنده . خاله فرشته یه نگاه بد بهش کرد و بهش…

ادامه مطلب...

فصل دوازدهم داستان گمشده

فصل دوازدهم روزها یکی پس از دیگری با لحظات تلخ و شیرین از جلوی نظر ما همچون پرده سینما رد میشدند، آنقدر با شتاب فقط  تنها جای اثر پای آنها در ذهن و فکر ما باقی میماند. دانشگاه مثل همیشه دروس زیاد و سر سام آور؛ بدون شک  به امید آینده ای روشن که خانواده را از موفقیت خود به خوشحالی برسانم ،نه تنها تمام این سختیها را با جان و دل می پذیرفتم ، بلکه سهل و آسان هم بنظرم میرسید؟!! به آن روزی که فرهاد و زهره جشن…

ادامه مطلب...

“من یک موز بودم” بخش نخست

“من یک موز بودم” وقتی که عمو جبار من را همراه خودش به خانه آورد ، شستم هم خبر دار نبود که در آینده ای نزدیک یا شاید هم دور چه اتفاقی ممکن هست بیفته  و کسی هم از قبل به من خبر نداده بود و چیزی نگفته بود . احتمال این هم باید داد که گفته بودند و من فراموش کرده بودم. درستی یا نادرستی این احتمال معلوم نیست ولی در بین  موز ها این شایعه وجود دارد.  ولی من به شخصه، این را بخاطر نمی آورم و از نظر…

ادامه مطلب...

رقص تغییر

رقص تغییر پاییزِمن، غمت هم زیباست .وقتی پر بغض یه گوشه ی دنج ،به این همه تغییرات نگاه می کنم،از خودم بیخود می شم ،همه ی غمامو از یاد می برم ، تو چقدر رازآلودی . پاییزِ زیبایِ من، توبرام یه اتفاق پر معنایی . برگ های درختات اسطوره هایی بی مانندند. همیشه تصورم بر اینه که برگهای پاییزی یه پیام خاص برای ما دارن .اونا خودشون رو به رقص تغییر می سپرند .رنگی شدن و متفاوت بودن رو انتخاب می کنند، این تغییر رو حتی به قیمت افتادن می…

ادامه مطلب...

فصل دهم داستان گمشده

  فصل دهم سال تحصیلی جدید شروع میشد وارد کلاس بسیار بزرگی شدیم یکی از صندلیها را انتخاب کردم که به همه طرف مسلط باشم. کم کم دوستان همکلاسی وارد میشدند و هر کدام طرفی می نشستند. مرد جوانی که اصلا استادی به سن و سالش نمیخورد و هیچ عکس العملی از طرف دوستان انجام نگرفت اما با کمال ناباوری یکراست بطرف میز و صندلی استاد رفت ؛ شروع به صحبت و معرفی خودشان کردند؟ انگاه بچه ها دانستند که این جوان مرتب و کم سن و سال در واقع…

ادامه مطلب...

یک: ترس / دو: صبح وزندگی

یک: ترس چه دنیای ترسناک داریم .ترس با ما زاده شده ، ترس تبلور حس عدم اعتماده .داستانی تکراری از ازل .همیشه یه چیزی هست که ازش بترسی .نمی دونم بگم یه حس بد یا خوب . تعبیرهایی که ازش میشه، متفاوته . فقط می دونم ترس تلفیق چند حس به صورت همزمانه . یه حس تنها نیست. ریشه و منشا متفاوتی هم داره .گاهی از سالهای خیلی دور میاد گاهی زاییده ی حاله. حتی تربیت هم در بوجود اومدن و بودن اون تاثیر گذاره . هرچی هست برای من…

ادامه مطلب...

فصل هشتم داستان گمشده

فصل هشتم بلاخره زمان بسرعت سپری شد و عقربه ها تند تر از گذشته بر گرد زمان چرخیدند  و چرخیدند تا اینکه به روز آزمون دانشگاه نزدیک شدیم. به همین مناسبت جشنی در کلاس کنکور با حضور همه دوستان و استادان بر گزار شد؟! و تمامی سئوالهای بی جواب  به پاسخ صحیح خود رسیدند.. دیگر برای هیچکدام از بچه ها نکته ابهامی باقی نگذاشت؛ همه شادان و خوشحال شرینی پخش میکردند و آرزوی موفقیت برای یکدیگر داشتند. روز قشنگی البته همراه با دلهره بر گزاری امتحان فرادی آن روز؛ دقایق…

ادامه مطلب...

فصل هفتم گمشده

فصل هفتم پس از بهبودی پدرم روحیه بسیار عالی در وجودم احساس میکردم!! همراه با رضا نامزدم به کلاس قدیمی پر ماجرا وارد شدیم. زهره در کنار فرهاد نشسته بود و با دیدن ما از جایش بر خاست و بطرف من با لبخند پیش میامد! بر گونه زهره بوسه زدم و دستش را گرفتم و در جای خودمان روی نیمکت اول نشستیم. زهره مژده جشن عقد خودشان را نزدیک اعلام کرد و گفت : هیچ میدونی مدت زیادی از خدمت فرهاد باقی نمانده؟ گفتم: بله عزیزم تقریبا اطلاع داشتم یکی…

ادامه مطلب...