فصل هشتم قطار سرنوشت

 فصل هشتم الهام دختر ثریا خانم دست منو گرفت و برد به سالن ورزش که در گوشه ای از ویلا قرار داشت برای ورزش همه امکانات موجود بود پرسید؟ با ورزش چطوری گفتم. بدم نمیاد با دوستانم ورزش کنم، ادامه دادم خوشبحال شما که همیشه برایتان مهیاست! گفت عزیزم تو هم میتونی هر وقت دوست داشتی اینجا بیایی و  ورزش کنی .گفتم ممنونم عزیزم حتما… ساعتی با هم بسکتبال بازی کردیم. گفتم حالا فهمیدم چرا اندام به این رشیدی و زیبایی داری ! الهام خندید و گفت :”چشمهای شما زیبا…

ادامه مطلب...

روزی روزگاری

روزی روزگاریروزی روزگاری ،در پستوی خیالم دنبال تو می گردم. روزی روزگاری، تو را دوباره پیدا خواهم کرد. غبار نشسته بر روی تو را با کف دستانم پاک خواهم کرد. روزی روزگاری ، با فراخ بال و فارغ از دلهره و تشویش تو را صفحه به صفحه ورق خواهم زد .بی دغدغه ی فردا فقط تو را مرور خواهم کرد. به تلخیهایت می خندم که دیگر به کامم تلخ نیستند و به شیرینی هایت لبخند می زنم که مرورش هم مرا پر از حس خوب و شادمانی می کند. دل…

ادامه مطلب...

فصل چهارم قطار سرنوشت

فصل چهارم قطار سرنوشت همون لحظه در کوپه باز شد و رئیس قطار که آقایی جا افتاده و خوش تیپ بود برای بررسی بلیت وارد شد , پس از رفتن او مدتی سکوت بر قرار گردید. مناظر دیدنی که بسرعت از جلوی نظر ما میگذشتند آنچنان زیبا بود که همه را به دیدن خود دعوت مینمود. از تونلهای طولانی و تاریک عبور میکردیم به روشنایی و زیبایی ها اندکی بعد میرسیدیم؟ درست مثل زندگی روزهای بد و نا خوشایند ماندگار نیستند ، گذرا میایند و میروند. تازه صحبتها گل انداخته…

ادامه مطلب...

فصل دوم قطار سرنوشت

فصل دوم بهر حال منزل برادرم رفتم آنها هم مدت زیادی نمیشد که  صاحب نوزاد دختری شده بودند. هنوز گرد و غبار, خستگی راه از تنم بیرون نیامده بود که بین آنها را هم شکر آب دیدم وبا بودن  مورد  مجهولی نزاع در گرفت! بیاد حرف همین برادرم افتادم که میگفت .   صحیح نیست یک دختر تنها زندگی کنه بیا با ما اینجا خودت را از اداره منتقل کن تا پشتیبان و حامی داشته باشی ؛ما در کنارت باشیم. حالااز دیدن این صحنه با وحشت از اینکه باز هم تمام…

ادامه مطلب...

فصل نوزدهم و بیستم پایان داستان گمشده

فصل نوزدهم حالا یک قدم جلوتر رفتم و فهمیدم چشمه از کجا گل آلود است، از همان مکان میبایست اقدامات لازم را انجام دهیم. پدرم تا اصل جریان را فهمید بلا فاصله تصمیم گرفت برای روشن شدن پاره ای از ابهامات، موجود وارد گفتگوی جدی با رضا بشه؛ چرا که تا کنون مسئله را باز نکرده همانطورمسکوت باقی مانده بود. پدرم سخت نگران و مرتب در اتاق راه میرفت و منتظر آمدن ر ضا بود… هنوز ساعتی از این انتظار نگذشته بود رضا وارد شد، پدرم با عجله بطرف رضا…

ادامه مطلب...

فصل هفدهم گمشده

فصل هفدهم   ساعات و دقایق بسرعت سپری میشدند و روزهای تاریک و سیاه شب میشد و مرا به افکار گوناگون میکشاند مهربانیهای دکتر ثریا و همچنین کارم درشرکت در غیبت من چگونه  گذشته دکتر احمدی و میسر نشدن  دیدارهای بعدی همه وهمه  مانند پرده سینما از جلوی دیدگانم  بسرعت میگذشتند اما قادر نبودم دوباره و مجددا به روزهای گذشته شیرین با انها بودن باز گردم؟؟ از بس فکرهای بیهوده کردم به تنگ  آمدم و خسته شدم به دنبال یک چیز بهتر و مناسب تر تا از شر این ماجرایی که…

ادامه مطلب...

فصل شانزدهم گمشده

  فصل شانزدهم پدرم بشدت نگران من بود و کاملا مواظب اعمال و رفتارم که ضربه ای از این اتفاقات بر پیکر نیمه جان من نخورد؟! همچنان پیدا نشدن فرهاد و آزارهای رضا ادامه داشت، اوخودش را در واقع به زور تحمیل میکرد و گوشش هم به حرفهای من به هیچ عنوان بدهکار نبود. درسهای دانشگاه روی هم تلمبار شده؛ و قت و مجالی برای بررسی ومرور آن پیدا نمیکردم. خیلی دلم میخواست سر فرصت به تمامی آنها برسم و کارهای عقب افتاده را سر و سامانی دهم. روزهای سرد…

ادامه مطلب...

فصل پانزدهم داستان گمشده

   فصل پانزدهم عمو حمید و پدرم حرفها شون را زدند، قرار بر این شد که برای تقسیم مال و اموال پدر بزرگم اقدام کنند؟ با اینکه پدرم ابدا نیا زی به این کار نمیدید اما با اصرار عمو با دلایلی که یکی پس از دیگری میاورد، کم کم او را مجاب کرد بنابراین با کلی مدارک به همراه یکدیگر از منزل بیرون زدند. مادرم هم با زن عمو حمید خوشحال و خندان، گرم صحبت بودند و برای خرید آماده میشدند؛ صدای بسته شدن در کوچه، خروج آنها را اعلام…

ادامه مطلب...

فصل چهاردهم گمشده

  فصل چهاردهم پدرم همینکه خانواده اش را پیدا کرد به آنچه آرزو داشت در واقع رسید! شاید بقیه مسائل زندگی در الویت چندانی نبود و برایش زیاد فرقی نمیکرد بنابراین در باره رضا و تحصیل و دانشگاه صحبتی نمیکرد؛ در حقیقت مست از باده وصال و رسیدن به برادر گمشده اش او را از خود بیخود کرده و مسخ خود نموده بود؟! پدرم تازه زندگی را یافته و خنده های او برایم بسیار جالب و تازگی داشت و ما خوشحال از اینکه حق مسلم او را که بطور اتفاقی…

ادامه مطلب...

“من یک موز بودم” بخش نخست

“من یک موز بودم” وقتی که عمو جبار من را همراه خودش به خانه آورد ، شستم هم خبر دار نبود که در آینده ای نزدیک یا شاید هم دور چه اتفاقی ممکن هست بیفته  و کسی هم از قبل به من خبر نداده بود و چیزی نگفته بود . احتمال این هم باید داد که گفته بودند و من فراموش کرده بودم. درستی یا نادرستی این احتمال معلوم نیست ولی در بین  موز ها این شایعه وجود دارد.  ولی من به شخصه، این را بخاطر نمی آورم و از نظر…

ادامه مطلب...