آرش قسمت دوم

آرش و ما هممون به نوعی معتاد هستیم. همین غرور هست که در زندگی انسان را به زمین میزنه. هر کسی که ادعا داره برای من اجباری وجود نداره به قول دوستان گوز ناشتا میکنه. حرف بی خودی بیش نیست. خود زندگی یک اجباری بیش نیست. در کل سه دسته آدم در مقابل این مسئله وجود دارن. یک دسته که اصلا نمیدونن و نمیخوان که بدونن و خوشا به احوالشان هست. دسته دوم میدونند و خودشون را به احمقی میزنند و خودشون را به زیبایی هرچه تمام تر گول میزنند.…

ادامه مطلب...

لوسی قسمت سوم

موتور کارگران جوانی که کاپشن‌های بادگیرشان با فلزها و پولک‌های براق تزیین شده بود و به سمت کارخانه‌های کفش‌سازی و قطعات اتومبیل می‌رفتند، صدای او که داشت در مورد بازی‌های دوران کودکی‌اش با یک تکه‌چوب در خاک، خنکیِ دل‌انگیز لگدکردن برف‌ها و میان‌وعده‌ی صبحگاهی که شامل نان گرم و نازک پوشیده از نمک و روغن حرف می‌زد را محو می‌کرد. می‌گفت جایی در اعماق ذهنش خاطره‌ای مبهم هست؛ مثل نور لرزان و شفاف شمع یا آبی که با یک تکان به‌هم می‌خورد، پیکرهایی که نه افراد واقعی بلکه تنها رد…

ادامه مطلب...

آرش

  محمد امین زینلی متولد 4/24/ 1372 در شیراز کارشناسی رشته علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه شیراز 1390 دانشجو رشته علوم سیاسی دانشگاه وین دبیر نشریه دانشگاهی یار مهربان 1392-1393 :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::. آرش تا حالا شده از خواب بلند بشی و از زیاد خوابیدن، حالت بهم بخوره، یا اینکه دلت بخواد تمام زندگی را یک جا بالا بیاری. حوصلت سر رفته باشه. نه، اسم این حس را نمیتوان حوصله سررفتگی گذاشت. گاهی، یک حسی وجود داره ، که هیچ اسمی نمیشه یا نمیتونی براش پیدا کنی. شاید پوچی بشه صداش…

ادامه مطلب...

بارون میاد

بارون میاد یه بارون نا وقت وسط تابستون که هوا رو پاییزیه پاییزی کرده، خاصیت بارون اینه که آهنگش روی ملودی دل تو کوک شده ،غمگینی انگار برات اشک می ریزه خوشحالی انگار زیر فواره آب خنک وایسادی و پایکوبی می کنی ،خلاصه آهنگش به حال خودت بستگی داره .چقدر سیل آسا بارون میاد .از پنجره ای که منظره ش خبر از ویرونی می ده ،دارم بیرون و نگاه می کنم .یه روز وقتی نگاه می کردم سه تا ساختمون برافراشته جلو چشمام بود ظاهرشون خوب بود ولی خبر از…

ادامه مطلب...

لوسی؛ بخش دوم

روی سراشیبی چمن‌زار که مزرعه‌ی خانوادگی مادربزرگِ پدرم و خواهرهای مجردش بود، نشسته بودیم. خانه‌ای روستایی و قدیمی که او سال‌هایی که یسوعیون عقیده به خرید و فروش بهشت داشتند را در آن سپری کرده ‌بود و حالا این خانه با آجرهای سبز و صورتی و بالکنش با نرده‌های آهنی و هم چنین شمعدانی‌های قرمزِ مورد علاقه‌ی صنعتگرانی نوسازی شده، که این روزها صنعتشان تا نزدیکی روستا پیشروی کرده ‌بود خانه را تزیین کرده بودند. خانه پشت سر ما بود، می‌توانستیم فراموشش کنیم، او می‌توانست غصب‌شدن آن را به دست…

ادامه مطلب...

گمشده قسمت چهارم

فصل چهارم روزها بسرعت میگذشت ومن هر روز مثل همیشه عصرها به کلاس میرفتم و شب بر میگشتم همه حضور داشتند اما آقای نوروزی سر کلاس بعداز آن بر خوردی که رضا با او داشت حاضر نمیشد نگران و افسرده زیرا جایش خیلی خالی بود. خودم هم فکر نمیکردم که کششی نسبت به آقای نوروزی پیدا کرده باشم راستش او همان کسی بود که ایده ال من بود . بسیار با وقار و با شخصیت کما اینکه از سئوالاتی که با استاد مطرح میکرد میشد فهمید از معلومات بسیار وسیعی…

ادامه مطلب...

کتاب زندگی

نامم بهاراست ،زاده فصل رویش و بارانهای گاه و بیگاه ، متولد خطه ی همیشه جاوید کرمانشاه و فرزند ارشد یه خانواده کوچک پنج نفره . چند بهار است که همسفری دارم و دو فرزند ودیر زمانی نیست که مهمان این مرز و بوم جغرافیای هستم .اهل قلم نیستم ولی دوستدار قلمم . با ندای قلبم و آهنگ حسم هم آوا هستم . و از رنگین کمان احساسم می نویسم . ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: همه آدمای روی این کره خاکی کتاب زندگی خودشون رو دارند ،حساب که می کنی می بینی چقدر…

ادامه مطلب...

قطار

قطار هر کسی که سوار قطار میشهمیخاد درجه یک باشه یا دو … به یه هدفی سوار میشه؛ – یکی فقط میخاد برسه برسه به آخر خط و همون جا بمونه.– یکی دیگه رسیدن به آخر خط راضیش نمیکنه و یقین داره که ادامه میده.– یکی فقط سوار میشه، بی هدف و سرگردان، اگه ازش بپرسی کجا میری، میگه: نمیدونم… میرم تا جایی که قطار بایسته!– یکی هدفش از سوار شدن رسیدن به مقصدی که؛ میدونه، و سال هاس که منتظرش بوده.– اون یکی هدفش از سوار شدن، رسیدن به…

ادامه مطلب...

گمشده؛ فصل سوم

فصل سوم پدرم از خوشحالی زبانش بند آمده بود تازه پس از رفتن انها به حرف آمد از ورود خانواده رضا به زندگی ما اظهار خوشبختی میکرد و میگفت: هیچ کار خدا بی علت نیست حتما حکمتی در آن هست ادامه داد: من به فال نیک میگیرم و در حالیکه با لبخند به من خیره شده بود گفت: امیدوارم با وجود رضا که پسر خوبی بنظر میرسد همه چیز به راحتی صورت بگیرد، بعید نیست فامیل هم بشویم؟! برای دلگرمی پدرم حرفش را با لبخند پاسخ دادم آنگاه هر سه…

ادامه مطلب...

لوسی؛ نوشته: نادین گوردیمر         برگردان: فریده چاجی

فریده چاجی متولد سال ۱۹۸۵ کارشناسی ارشدِ رشته مترجمی و در حال حاضر دانشجوی رشته زبانشناسی در دانشگاه وین هست. اولین تجربه ها ی ایشون ترجمه داستان های کوتاه و چاپ آنها در مجله های ادبی مختلف بوده و پس از آن ترجمه ی یک رمان پلیسی به نام گنگستر از انگلیسی به فارسی(نشر مهری) و کتابی در حوزه روانشناسی اقتصادی به نام فکر کردن به شیوه ی جعبه سیاه (نشر دُرّ دانش) باز هم از انگلیسی به فارسی. فریده دوره های ویراستاری را هم در ایران گذرانده و در…

ادامه مطلب...