رادیو تیام؛ با هومن زال پور

    رادیو تیام شنبه ۲۴ آوریل ۲۰۲۱ و نخستین پخش همزمان در کلاب هاوس فرکانس ۹۴.۰ ساعت ۱۵:۰۰ به وقت وین پخش زنده، همراه با استاد وطن و مهمان برنامه اقای هومن زال پور و موضوع: “مروری بر تاریخچه‌ی تشکیل قوای قزاق در ایران.🪖🎖🎖🪖سپاس از همراهی پر مهر شما🌹🌹🌹🍀🙏💚💚🍀🌺……………………………..پسر کوچکم از من می‌پرسد: لازم است ریاضی بخوانم؟خوش دارم بگویم: برای چه؟همین طوری هم می‌فهمی دو تکّه نان از یکی بیشتر است. پسر کوچکم از من می‌پرسد: لزومی دارد فرانسه بخوانم؟خوش دارم بگویم: این امپراطوری بالاخره فرو می‌پاشد.تو هم با…

ادامه مطلب...

آقای نویسنده قسمت ششم

شرمنده شدم از آن ببعد دوستی ما شروع شد و من هر روز عاشق تر از روز پیش میشدم!؟ من که زندگی و ماجراهای خودم را فراموش کرده، محو حرفهای دلنشین مادرم شده بودم گفتم. «بعد چی پیش آمد که به ازدواج کشیده شد؟ » مادر ادامه داد. من از خانواده فقیری بودم، در پایین شهر زندگی میکردیم. اما خانواده جورج از سرمایه داران و پولدارهای بزرگ شهر بودند؟ عشق ما ادامه داشت تا اینکه یکروز جورج منو دعوت کرد برای جشنی که توی خونه شون بر پا شده بود.…

ادامه مطلب...

مبارک باد این سال و همه سال به محضر اقدس همایونی شوکت جلال قبله ی عالم ناصرالدین شاه از فرنگستان

قربان خاک پای اقدس همایونی مبارکت شوم،  بنده حقیر در غربت مانده، از سعادت فیض آستان بوسی محروم ، به گمان اینکه مبادا از خاطر همایونی تان به دشت نسیان سپرده شوم، در ایام  معذب از عذاب این موجود مزاحم به غایت ریز که گویند تسمیه شده به کرونا، که تاج دار  است اما بی تخت و عالم از عذاب آن درگیر؛  با بهاری که در راه است تا سالی دگر شود و ایام به تازگی، عرضم به خاک پای قبله ی عالم آن جنت مکان خلد آشیان به سبب…

ادامه مطلب...

قسمت پنجم آقای نویسنده

    با یک اشاره مخالفها، همه چیز را سر به نیست و نابود میکرد. بین توده مردم نفوذ زیادی داشت، چون بالاتر از خودش را نمیتوانست هرگز ببیند و تحمل کند؟ همچنین نامزد کردن او با مارگیریت برایش سخت دشوار و غیر قابل باور بود!! تصمیم نا جوانمردانه ای گرفت؛ مدت زیادی از شهردار شدن دکتر رابرت نمیگذشت که ناگهان دکتر نا پدید شد؛ کمترین اطلاعی کسی از او نداشت؟! مارگیریت از ناراحتی و نگرانی نزدیک بود سکته کند؟ مادر مارگیریت چون اوضاع و احوال را اینچنین دید، دخترش…

ادامه مطلب...

آقای نویسنده قسمت چهارم

بنابراین چنین زندگی هیچگاه پشتوانه محکمی نخواهد داشت و ضمنا فرزندی هم در کار نبود تا رشته را محکمتر کند، با توافق مثل انسانهای متمدن از یکدیگر جدا شدیم و خیلی دوستانه باین زندگی بسیار سرد خاتمه دادیم؟ گفتم. « من قانع شدم و شما را کاملا درک میکنم، زیرا زندگی بدون عشق بی معناست. » آنشب با هزاران افکار درهم و برهم در حالیکه دکتر با مهربانی و عطوفت یکی از کتابهای زیبایش را بعنوان هدیه بمن تقدیم کرد تا مطالعه کنم، خوشحال شدم و صمیمانه از این لطف…

ادامه مطلب...

به بهانه ی زاد روز_ استاد شهرام ناظری

به بهانه ی زاد روز_ استاد شهرام ناظری وقتی به نام بلند_ شما می رسم،قلمم رعشه می گیرد،،کلمات از دل و دستم گریزان می شوند،،به غریبی راه گم کرده می مانم،، با صدای شما به دروازه های سمرقند_ مثل_ قند می رسم،به مزامیر مولوی،،به حسرت های عاشقانه ی “ابو نواس”،،با شما چه حالی خوشی دارد،مهتاب_ بالای_ سر_ آبادی،،آخ وقتی که شما می خوانید،دلم جور_ عجیبی خیال_ بخارا می گیرد،هوای_ بوی_ جوی_ مولیان_ رودکی می دهد ،جور_ عجیب تری پرسه میزدم،شب های دلتنگی را، کنار_ بی قراری های کارون و درس…

ادامه مطلب...

تصنیف مینا بنوش

  تصنیف مینا بنوش،،”یا مینا بنفش “حسرت_ عاشقانه ی یک ایل است،،حسرت_ گذشته ای که دیگر تکرارش میسر نیست،،مردمانی که با حسرتی تلخ به نابودی بوم زیست خویش می نگرند، تلخی و دردناکی _ زیبای کوچ،و بی خبری از یار_ مینار بنفش،،(مینا بنوش)،او را به واگویه ای بی تاب می کشاند،،کوچ،روزگار خون به دل شدن دختران،و پسران،و مردان و زنان جوان است،،برای رسیدن ،برای دوباره یکی شدن و این جدایی از یار،خیال معشوق را در دل و جانش زنده می کند،رویای همراهی با یار او را به این ترانه می…

ادامه مطلب...

آقای نویسنده فصل سوم

اما احساس دیگری به من هشدار میداد این احساس دو طرفه است با این افکار و خیالها و رویاهای شیرین خودم را برای یک مهمانی جانانه و عاشقانه آماده میکردم! لباسی به رنگ شرابی کیف و کفشی متناسب و زیبا، آرایش ملایم و مهتابی گیسوان جمع شده به صورت زیبایی در بالای سرم مدلی به زیبایی هر چه تمام تر درست کرده و برای رفتن نزد دکتر رابرت خودم را خوب آماده نمودم. خود را در آیینه ورانداز کردم زیبا و رویایی با اندام کشیده و قامت سرو مانندی را…

ادامه مطلب...

بخش دوم آقای نویسنده

سئوالهای متعددی در ذهنم مرور میشد؟؟ مسیر آنجا تا محل اقامتم را نفهمیدم چگونه سپری کردم! شوق دیدار مرد رویاهایم که دیدنش رویا بود و محال بنظر میرسید محقق شده بود. آنقدر از انسانیت و مردانگی او قصه ها شنیدم که درحقیقت بتی از دکتر رابرت در ذهن خود ساخته بودم! اکنون با ممارست و کوشش در دانشگاه توانستم از نزدیک او را ملاقات کنم و از دست مبارکش جوایزی را دریافت نمایم؟! خیلی این اتفاق برایم شیرین و غیر منتظره بود. چقدر دنیا کوچک است، ما انسانها در مقابل…

ادامه مطلب...

آقای نویسنده فصل نخست

آقای نویسنده روز قشنگی بود خودم را برای دیدار بزرگی آماده میکردم؟ در پوستم نمی گنجیدم سالها آرزوی چنین دیداری راداشتم؛ از رهنمودهای عالی ایشان یا آقای دکتررابرت همان نویسنده معروف بهره میبردم و باکتابهای آقای نویسنده آشنایی کامل داشتم. بیشتر آنها را مطالعه کرده و از خواندن آن لذت میبردم! از احساسات زیبا و از نکته سنجی، افکارو اندیشه بسیار روشن ایشان و با بینش مثبتی که داشتند، هر آنچه زیبایی بود نثار خواننده میکرد؛ لذت فراوان برده بودم! تنها آرزویم بعد از مدتها میرفت که بر آورده شود…

ادامه مطلب...