فصل سوم قطار سرنوشت

  فصل سوم  از پنجره قطار به بیرون نگاه میکردم حمید را از پشت سر میدیدم که غم و اندوه عمیقی دارد و کمی خمیده شده با شانه های افتاده مثل بازنده ها راه میرفت. برایم دردل میکرد که با آمدن به این شهر چگونه گرفتار بازی کثیفی شده که غیر از نابودی ثمر دیگری عایدیش نشده حمید با اشک و آه ادامه میداد.  چند نفر که دستم را خوانده بودند بعنوان بازی دوستانه مرتب پولهای مرا با تقلب از چنگم در میاوردند و بالا میکشیدند، هنگامیکه بخودم آمدم دست…

ادامه مطلب...

رنگین کمانی از رنگ سیاه/ محمد امین زینلی

  رنگین کمانی از رنگ سیاه  محمد امین زینلی مقدمه     بعضی از حرف ها را باید در لفافه گفت، بعضی از مشکلات را باید در قالب کنایه بیان کرد، بعضی چیزها را باید به در گفت تا دیوار بشنود، ولی درد من زخمی بود که باید رک و راست در چشم های طرف مقابل فریاد زد  و حال بهم خوردنش را لمس کرد.     داستان من  و ما، داستان غم انگیز  ، واقعی  و دل بهم زنی بود، که تا به زبان می آمد مثل سوسک سقط شده در…

ادامه مطلب...

يلداي ايران باستان

بلندترين و تاريكترين شب در سال همان يلداي ايران باستان است. شب بزرگداشت روشنايي و زندگي است. شب زادروز استقبال از مهر يا ميترا است. مهر به معناي خورشيد، شبي كه خورشيد از نو زاده مي شود. مهمترين و تاثيرگذارترين پيامي كه يلدا براي ما دارد اين است كه در بلنداي شب، وقت و زمان را صرف بيداري خرد و عقل كنيم. اين تاريكي را به نور آگاهي تبديل كنيم و به فر بال دهيم. بايد خورشيد خرد را به آسمان جان فرا بخوانيم. اينطور مي شود كه بلندترين شب…

ادامه مطلب...

فصل اول قطار سرنوشت

فصل اول « قطارسر نوشت» با شکستن و انفجار چیزی شبیه بمب از جا پریدم؟! سیمین خواهر شوهر پری هم در کنارم بود، تازه گرم گفتگو شده بودیم که از این صدا  نزدیک بود قالب تهی کنیم ؛ با وحشت و ترس با هم گفتیم. صدای چی بود؟ و با شتاب بطرف اتاق دویدیم!  از خرده شیشه ها و ادامه آن نعره های مجید شوهر خواهرم تازه به عمق فاجعه پی بردم.  در حالیکه  با خشم و غضب آینه و شمعدان عقد را پرتاب میکرد، تکه های آن مثل پولک…

ادامه مطلب...

فصل هجدهم روزهای گمشده

  فصل هجدهم من و فرهاد نا باورانه روبروی هم قرار گرفته بودیم! آنقدر حرفها برای گفتن داشتم اما تمام واژه ها و لغات را از یاد برده بودم؛ مانند برگهای پاییزی واژه ها پراکنده شده، نمیدانستم چگونه کلمات را در کنار یکدیگر بگذارم و آنچنان جمله عاشقانه ای بسازم و تقدیم او کنم که رنج بیشمار مرا طی این مدت هجران خالصانه بیان کند… این را خوب میدانستم که خوابم درست بود و با دیدن آن، فرهاد را پیدا کردم؟ فرهاد چیزی نمیگفت کاملا عین همان رفتار را داشت…

ادامه مطلب...

روزی روزگاری

روزی روزگاریروزی روزگاری ،در پستوی خیالم دنبال تو می گردم. روزی روزگاری، تو را دوباره پیدا خواهم کرد. غبار نشسته بر روی تو را با کف دستانم پاک خواهم کرد. روزی روزگاری ، با فراخ بال و فارغ از دلهره و تشویش تو را صفحه به صفحه ورق خواهم زد .بی دغدغه ی فردا فقط تو را مرور خواهم کرد. به تلخیهایت می خندم که دیگر به کامم تلخ نیستند و به شیرینی هایت لبخند می زنم که مرورش هم مرا پر از حس خوب و شادمانی می کند. دل…

ادامه مطلب...

بررسي اثربخشي آموزش تفکر خلاق بر خودکنترلی دانش آموزان مقطع ابتدایی شهرستان بوشهر

بررسي اثربخشي آموزش تفکر خلاق بر خودکنترلی دانش آموزان مقطع ابتدایی شهرستان بوشهر رضا فراشبندی (دانشجوی دکتری گروه فلسفه تعلیم و تربیت، واحد اصفهان (خوراسگان)، دانشگاه آزاد اسلامی، اصفهان، ایران) / پگاه پروین (کارشناس ارشد گروه علوم تربیتی، دانشگاه بوعلی سینا، همدان، ایران)  / زینب حبیبی دهنه سیری (کارشناس ارشد گروه علوم تربیتی، واحد بوشهر، دانشگاه آزاد اسلامی، بوشهر، ایران) پژوهش حاضر که با هدف بررسي اثربخشي آموزش تفکر خلاق بر خودکنترلی دانش آموزان مقطع ابتدایی شهرستان بوشهر انجام شده است از جمله ی پژوهش های نيمه آزمایشي با طرح…

ادامه مطلب...

فصل سیزدهم روزهای گمشده

  فصل سیزدهم پدرم روزهای روشن و زیبایی را پس از تمام سختیهای بیشماری که کشیده بود می دید. خانوده ای را که ابدا به خاطرش خطور نمیکرد روزی آنها را بیابد؛ موفق شد از نزدیک ببیند. در حقیقت با کمک خیر خواهانه زهره و پا در میانی او در کارها توانست به خواسته خودش برسد! مریم ادامه داد. « ما با خانواده عمو زندگی میکنیم و خاطرات تلخ عمو حمید جدا شنیدنی ایست، هر شب مدتی به این صحبتها میگذرد و او یادی از پدر بزرگ و مادر بزرگم…

ادامه مطلب...

یکم : گسترش فارسی دری در سرزمین های ایرانیک

یکم : گسترش فارسی دری در سرزمین های ایرانیک    فرمانروایان تاریخ ایران : نام خاندان بنیادگذار پایتخت ———————————————————————————مادها دیااکو هگمتانه یا اکباتانهخامنشیان کوروش پاسارگاد تخت جمشید                                                                  اشکانیان ارشک دامغان و تیسفونساسانیان اردشیر بابکان استخر و تیسفون                                             …

ادامه مطلب...

من یک موز بودم، بخش دوم

وقی که عمو جبار رنگ آلوچه ای تازه داماد را دید دلش برای او سوخت.   او یک چشمک به تازه داماد زد و من را که از همه ی میوه ها بیشتر توی چشم بودم را از روی میز برداشت ، پوست کند و به تازه داماد داد و گفت : بزن جوون اول زندگی که فشارت افتاده،. با این شکست های کوچک نباید نا امید بشی و زود جا بزنی. و بعد ها ها ها زد زیر خنده . خاله فرشته یه نگاه بد بهش کرد و بهش…

ادامه مطلب...