فصل سیزدهم روزهای گمشده

  فصل سیزدهم پدرم روزهای روشن و زیبایی را پس از تمام سختیهای بیشماری که کشیده بود می دید. خانوده ای را که ابدا به خاطرش خطور نمیکرد روزی آنها را بیابد؛ موفق شد از نزدیک ببیند. در حقیقت با کمک خیر خواهانه زهره و پا در میانی او در کارها توانست به خواسته خودش برسد! مریم ادامه داد. « ما با خانواده عمو زندگی میکنیم و خاطرات تلخ عمو حمید جدا شنیدنی ایست، هر شب مدتی به این صحبتها میگذرد و او یادی از پدر بزرگ و مادر بزرگم…

ادامه مطلب...

یکم : گسترش فارسی دری در سرزمین های ایرانیک

یکم : گسترش فارسی دری در سرزمین های ایرانیک    فرمانروایان تاریخ ایران : نام خاندان بنیادگذار پایتخت ———————————————————————————مادها دیااکو هگمتانه یا اکباتانهخامنشیان کوروش پاسارگاد تخت جمشید                                                                  اشکانیان ارشک دامغان و تیسفونساسانیان اردشیر بابکان استخر و تیسفون                                             …

ادامه مطلب...

من یک موز بودم، بخش دوم

وقی که عمو جبار رنگ آلوچه ای تازه داماد را دید دلش برای او سوخت.   او یک چشمک به تازه داماد زد و من را که از همه ی میوه ها بیشتر توی چشم بودم را از روی میز برداشت ، پوست کند و به تازه داماد داد و گفت : بزن جوون اول زندگی که فشارت افتاده،. با این شکست های کوچک نباید نا امید بشی و زود جا بزنی. و بعد ها ها ها زد زیر خنده . خاله فرشته یه نگاه بد بهش کرد و بهش…

ادامه مطلب...

فصل دوازدهم داستان گمشده

فصل دوازدهم روزها یکی پس از دیگری با لحظات تلخ و شیرین از جلوی نظر ما همچون پرده سینما رد میشدند، آنقدر با شتاب فقط  تنها جای اثر پای آنها در ذهن و فکر ما باقی میماند. دانشگاه مثل همیشه دروس زیاد و سر سام آور؛ بدون شک  به امید آینده ای روشن که خانواده را از موفقیت خود به خوشحالی برسانم ،نه تنها تمام این سختیها را با جان و دل می پذیرفتم ، بلکه سهل و آسان هم بنظرم میرسید؟!! به آن روزی که فرهاد و زهره جشن…

ادامه مطلب...

معرفی سند؛ از دوره پهلوی اول در آرشیو اسناد آلمانی : ” هنرستان فنی و حرفه ایی برای دختران بی بضاعت”

“معرفی یک سند؛ از دوره پهلوی اول در آرشیو اسناد آلمانی : “هنرستان فنی و حرفه ایی برای دختران بی بضاعت”” ( عکس تزئینی است)  “در سال 1938میلادی ( 1317 خورشیدی ) در تهران یک هنرستان فنی و حرفه ایی برای دختران بی بضاعت بی سرپرست ( پدرانشان در قید حیات نیستند)  بین سنین دوازده تا هژده سال بنیان گذاشته شد. مدت زمان تحصیل در این هنرستان 3 سال بود. برنامه ی آموزشی این هنرستان شامل : دوزندگی، ابریشم دوزی ( گلدوزی با ابریشم)، نظافت و بهداشت، آشپزی، خانه داری،…

ادامه مطلب...

“من یک موز بودم” بخش نخست

“من یک موز بودم” وقتی که عمو جبار من را همراه خودش به خانه آورد ، شستم هم خبر دار نبود که در آینده ای نزدیک یا شاید هم دور چه اتفاقی ممکن هست بیفته  و کسی هم از قبل به من خبر نداده بود و چیزی نگفته بود . احتمال این هم باید داد که گفته بودند و من فراموش کرده بودم. درستی یا نادرستی این احتمال معلوم نیست ولی در بین  موز ها این شایعه وجود دارد.  ولی من به شخصه، این را بخاطر نمی آورم و از نظر…

ادامه مطلب...

رقص تغییر

رقص تغییر پاییزِمن، غمت هم زیباست .وقتی پر بغض یه گوشه ی دنج ،به این همه تغییرات نگاه می کنم،از خودم بیخود می شم ،همه ی غمامو از یاد می برم ، تو چقدر رازآلودی . پاییزِ زیبایِ من، توبرام یه اتفاق پر معنایی . برگ های درختات اسطوره هایی بی مانندند. همیشه تصورم بر اینه که برگهای پاییزی یه پیام خاص برای ما دارن .اونا خودشون رو به رقص تغییر می سپرند .رنگی شدن و متفاوت بودن رو انتخاب می کنند، این تغییر رو حتی به قیمت افتادن می…

ادامه مطلب...

گوشه ایی از خاطرات شولسته – هولتوس جاسوس آلمان در ایران در جنگ جهانی دوم

  گوشه ایی از خاطرات شولسته – هولتوس جاسوس آلمان در ایران در جنگ جهانی دوم  …. غروب آن روز در مهتابی پانسیون کراوس نشسته بودم و شهر تهران را که با چراغ های بیشمارش موج نورانی و دلپذیری در دامنه توچال به وجود آورده بود، نظاره می کردم. از پشت سرم صدای گرم و گرفته ایی شنیدم: ” شهر زیبایی است.” بی آنکه رویم را برگردانم گفته اش را تایید کردم و صاحب صدا ادامه داد: ” و یک سرزمین جالب” و بی آن که منتظر جواب یا اجازه…

ادامه مطلب...

فصل دهم داستان گمشده

  فصل دهم سال تحصیلی جدید شروع میشد وارد کلاس بسیار بزرگی شدیم یکی از صندلیها را انتخاب کردم که به همه طرف مسلط باشم. کم کم دوستان همکلاسی وارد میشدند و هر کدام طرفی می نشستند. مرد جوانی که اصلا استادی به سن و سالش نمیخورد و هیچ عکس العملی از طرف دوستان انجام نگرفت اما با کمال ناباوری یکراست بطرف میز و صندلی استاد رفت ؛ شروع به صحبت و معرفی خودشان کردند؟ انگاه بچه ها دانستند که این جوان مرتب و کم سن و سال در واقع…

ادامه مطلب...

یک: ترس / دو: صبح وزندگی

یک: ترس چه دنیای ترسناک داریم .ترس با ما زاده شده ، ترس تبلور حس عدم اعتماده .داستانی تکراری از ازل .همیشه یه چیزی هست که ازش بترسی .نمی دونم بگم یه حس بد یا خوب . تعبیرهایی که ازش میشه، متفاوته . فقط می دونم ترس تلفیق چند حس به صورت همزمانه . یه حس تنها نیست. ریشه و منشا متفاوتی هم داره .گاهی از سالهای خیلی دور میاد گاهی زاییده ی حاله. حتی تربیت هم در بوجود اومدن و بودن اون تاثیر گذاره . هرچی هست برای من…

ادامه مطلب...